کتاب وقتی مهتاب گم شد

Vaghti Mahtab Gom Shod
خاطرات علی خوش لفظ
کد کتاب : 24427
شابک : 978-3441757818
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 564
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2015
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 37
زودترین زمان ارسال : 9 تیر

معرفی کتاب وقتی مهتاب گم شد اثر حمید حسام

"وقتی مهتاب گم شد" اثری است به قلم "حمید حسام" که در آن "خاطرات علی خوش لفظ" را به رشته ی تحریر درآورده است. اما این خاطرات بیش از آن که شرح زندگانی وی باشد، یک تصویرسازی دقیق و دست اول از اتفاقی است تاریخی، که سرنوشت گروه گسترده ای از مردم ایران را تحت تاثیر قرار داد. زندگی "علی خوش لفظ" هم یکی از آن زندگی های پر فراز و نشیب است که در بحبوبه ی این حوادث، دچار تغییر شد.
نام او را به دلیل قرابت با تاریخ تولد ولیعهد پهلوی، جمشید نهاده بودند اما چندین سال بعد در دوران نوجوانی اش، همزمان که انقلاب، جامعه و مسیر فرهنگی آن را دگرگون می کرد، "علی خوش لفظ" نیز دگرگونی منحصر به فرد خود را در زمینه ی آرمان ها و اهدافش تجربه می کرد. این تحول درونی وی را واداشت که در اولین اعزام به جبهه، نام "علی خوش لفظ" را برای خود برگزیند و همراه آن، شیوه ی جدیدی از زندگانی را نیز در پیش بگیرد.
"وقتی مهتاب گم شد" به قلم "حمید حسام"، داستان زندگی این قهرمان ملی است که مدال قهرمانی او، زخم های بی شماری است که بر تنش برجا ماند. جراحت های متعدد وی با تیر و ترکش و اثر موج جبهه و شیمیایی، تنی زخمی و خسته، اما همچنان جنگجو و تسلیم ناپذیر برای او باقی گذاشت تا بتواند داستان خود را برای تمام آنانی که به قصه های تلخ و شیرین مقاومت علاقه دارند، بازگو کند. داستانی از اخوت و مرام و مردانگی، از عشق و مقاومت و ایثار، و پیمان ناگسستنی قهرمانانی چون خود او، که تا پای جان بر عقیده شان استوار ماندند.

کتاب وقتی مهتاب گم شد

حمید حسام
حسام در سال 1340 در همدان متولد شد. وی فارغ التحصیل کارشناسی ارشد ادبیات فارسی دانشگاه تهران است. وی جوانی خود را در جبهه های نبرد سپری کرد و همین مساله باعث شد تا دفاع مقدس رویکرد اصلی حمید حسام در نوشتن و خلق آثارش باشد. سردار حسام معاون ادبیات و انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، در زمینه نویسندگی نیز کارنامه قابل توجهی دارد. چهار کتاب حاصل دوران نویسندگی این مسئول فرهنگی است. در زمینه داستان کوتاه کتاب "دهلیز انتظار"، در بخش خاطره کتاب "غواصها بوی نعنا می دهند"، "دلیل" و در ...
قسمت هایی از کتاب وقتی مهتاب گم شد (لذت متن)
رفیقی داشتم که می گفت: «اینجا جزیرۀ مجنون جای دیوانه هاست. دیوانه هایی که عاشقاند. عاشقانی که می خواهند از راه میانبر به خدا برسند.» تابستان سال ۱۳۶۵ بود و من با این رفیق راه، راه را گم کرده بودم. کجا؟ در جزیرۀ مجنون؛ وقتی که از خط برمی گشتیم. همان دمدمای صبح. گرما بالای سی درجه بود و رطوبت هوا بالای هفتاد درصد و ما برای رهایی از گرما و شرجی، بالاپوشمان، فقط یک زیرپیراهن سفید و خیس بود. آنجا، کسی را دیدم که کلاه پشمی زمستانی را تا پایین ابرو پایین کشیده و کنار نیزارها دراز به دراز خوابیده بود. نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و به رفیقم گفتم: «راست گفتی که مجنون جای دیوانه هاست.»