کتاب نیروانای ناممکن ما

Nirvana-ye Namomken-e Ma
کد کتاب : 24851
شابک : 978-6004055147
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 104
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2020
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 5 تیر

معرفی کتاب نیروانای ناممکن ما اثر مهدی ملکشاه

مهدی ملکشاه، نویسنده ی جوان معاصر که پیش تر با اثر توت فرنگی های اهلی شناخته می شد، این بار نیز کتابی به انتشار رسانده به نام نیروانای ناممکن ما. این اثر که در واقع یک مجموعه ی داستان به شمار می آید، با همکاری نشر ثالث در صد و چهار صفحه به چاپ رسیده و نویسنده برای انتشار آن نزدیک به دو سال صبر کرده است. در مورد انگیزه ی نگارش این داستان ها و نظر شخص نگارنده به خود اثر، وی معتقد است که بعد از انتشار و خواندن مجدد کتاب حسی ضد ونقیض نسبت به نگارش آن داشته؛ به این صورت که دلش می خواست برخی قسمت ها را ننوشته باشد و برخی دیگر را با افتخار به بقیه معرفی کند و بگوید که اثر اوست.
نیروانای ناممکن ما اثری است با توصیفات قوی و تصویرسازی های دقیق، که خواننده را کاملا در فضای تاریک روشن و سودازده ی قصه ها قرار می دهد. از جمله داستان های قابل توجه این مجموعه می توان به داستان سایبورگ اشاره کرد که در آن جوانی سی ساله، زندگی به ظاهر متداولی همچون بسیاری از جوانان دیگر را سپری می کند. با این تفاوت که او می بیند. از پس تمام کلیشه های شاد و نرمال تعریف شده برای جوانی به سن او، می بیند که مالک هیچ کدام از آن کلیشه ها نبوده و بدون پشتیبان و مدرک و پول و کار و زندگی اجتماعی، یک حیات خالی از معنا را طی می کند. تنها امید او مائده است که او هم کیلومترها دورتر از تهران، در ساری زندگی می کند. این است که در یک چرخه ی تکراری از روزمرگی ها، با تمام وجود در جستجوی یک معنی و مفهوم حقیقی برای زندگی است.

کتاب نیروانای ناممکن ما

مهدی ملکشاه
مهدی قلی‌نژاد ملکشاه متولد سال ۱۳۶۳ و دانش آموخته‌ی ادبیات نمایشی در دانشکده‌ی هنرهای زیبا تهران است. در طی این سال‌ها همکاری پراکنده‌ای با مطبوعات داشت. اولین داستانش هنگامی که دوم راهنمایی بود؛ در مجله‌ی سروش به چاپ رسیده است و دومین داستان بیست سال بعد در نشریه‌ی تخصصی فرش «طره».
قسمت هایی از کتاب نیروانای ناممکن ما (لذت متن)
روزگار بدی بود. من تهران زندگی می کردم و مائده ساری. هر دو هفته یک بار، فاصله ای دویست وپنجاه کیلومتری را طی می کردم. فاصله ای که بین تنمان بود. گاهی شب ها وقتی در بستر دراز کشیده بودیم و چشم ها را بسته بودیم به امید این که به خواب راه پیدا کنیم، آن قدر بزرگ می شدیم که در میانه کوه ها تنمان به هم می رسید و می توانستیم دست هایمان را به هم برسانیم. ناهمواری های البرز را، کوه و دره اش را مثل بستری ناهموار زیر تنمان احساس می کردیم و مه و ابر انبوه فراز البرز لحافمان بود و ماه، چراغ شب خواب.