«عرفان و تفکر» نوشتهٔ امید همدانی پژوهشی در مرز فلسفه، عرفانپژوهی و فلسفهٔ تطبیقی است که دو چهره با فاصلهای تاریخی و مفهومی بسیار زیاد را در برابر یکدیگر قرار میدهد: مولوی و مارتین هایدگر. مسئلهٔ کتاب پیدا کردن چند شباهت لفظی میان شعر صوفیانه و فلسفهٔ قرن بیستم نیست؛ ساختار اثر نشان میدهد همدانی میکوشد ببیند آیا در شیوهٔ مواجههٔ این دو با وجود، عدم، انسان، زبان و حدود عقل مفهومی، نسبتی جدیتر میتوان یافت. کتاب نخستین بار در نشر نگاه معاصر منتشر شده و در منابع کتابشناختی با موضوعاتی چون مولویپژوهی، هایدگرشناسی و عرفان ثبت شده است. معماری کتاب به خوبی منطق این مقایسه را آشکار میکند. بحث با جستوجوی «بنیادها» آغاز میشود و سپس نویسنده به دیالکتیک وجود، عدم و مطلق در اندیشهٔ مولوی میپردازد. در برابر این بحث، مسئلهٔ حضور عناصر عرفانی در هستیشناسی هایدگر قرار میگیرد. حرکت دوم کتاب انسانشناختی است: تلقی عرفانی مولوی از انسان در کنار مفاهیمی چون دازاین، وجود و اصالت در فلسفهٔ هایدگر بررسی میشود. بخش بعدی به زبان اختصاص دارد؛ ابتدا نسبت زبان، تفکر و متافیزیک در مولوی و سپس مسئلهٔ زبان و «طریق تفکر» نزد هایدگر. فصل پایانی نیز با بحث عقلانیت و متافیزیک، از مرحلهٔ مقایسه فاصله میگیرد و به سوی ارزیابی انتقادی هر دو متفکر میرود. این انتخاب محورها تصادفی نیست. در مولوی، سخن گفتن از خدا، نیستی، فنا، جدایی و وصال بخشی از یک سنت عرفانی اسلامی است که هدف آن تنها ساختن نظریهای دربارهٔ جهان نیست؛ پای دگرگونی انسان و نسبت او با امر الهی نیز در میان است. پژوهشهای جدید مولویشناسی نیز بر همین زمینهٔ صوفیانه و بر اهمیت قرب به خدا، ولایت و تحول سالک تأکید کردهاند. بنابراین «عرفان» در چنین متنی را نمیتوان به احساس مبهم وحدت یا مجموعهای از استعارههای شاعرانه فروکاست. در سوی دیگر، نسبت هایدگر با عرفان پیچیدهتر است. هایدگر متفکری دینی به معنای مولوی نیست و مفاهیمی مانند دازاین، اصالت، هستی، نیستی یا گشودگی را نباید بیواسطه معادل اصطلاحات عرفانی گرفت. بااینحال، بهویژه در تفکر متأخر او، زبان، شعر و نوعی اندیشیدن که از منطق محاسبهگر فاصله میگیرد جایگاهی تعیینکننده پیدا میکنند. پژوهشهای معتبر هایدگرشناسی نیز نشان دادهاند که مسئلهٔ عرفان در شکلگیری برخی لایههای اندیشهٔ او بیارتباط با تاریخ فکریاش نبوده است؛ همزمان فلسفهٔ متأخر او زبان را به یکی از محلهای اصلی ظهور و فهم هستی بدل میکند. ارزش «عرفان و تفکر» در همین انتخاب دشوار قرار دارد. مقایسهٔ مولوی و هایدگر زمانی ثمربخش است که شباهت، جای تفاوت را نگیرد. «نیستی» در سنت عرفانی مولوی الزاما همان نیستی هایدگری نیست؛ «مطلق» عرفانی را نمیتوان بیهزینه به «هستی» در فلسفهٔ هایدگر ترجمه کرد؛ و عبور هایدگر از متافیزیک با حرکت عارف به سوی خدا یکی نیست. عنوان فصل پایانی کتاب نشان میدهد همدانی خود نیز قصد داشته از یک تطبیق ساده و شیفتهوار فراتر برود و نسبت عقلانیت و متافیزیک را به محک نقد بگذارد. همین نقطه میتواند معیار اصلی خواندن کتاب باشد: هرجا تفاوت دستگاههای مفهومی حفظ شود، گفتوگوی مولوی و هایدگر روشنگر است؛ هرجا همانندیهای زبانی جانشین تحلیل تاریخی و فلسفی شوند، مقایسه شکننده میشود. خود مفهوم «عرفان» نیز در چنین مطالعهای نیازمند احتیاط است. در فلسفهٔ معاصر دین، عرفان دیگر به آسانی یک هستهٔ تجربهای واحد و مشترک میان همهٔ سنتها تلقی نمیشود؛ زبان، سنت، عمل، نهاد و افق فرهنگی در شکل دادن به تجربه و بیان عرفانی دخالت دارند. از این منظر، جذابیت کتاب همدانی بیش از آنکه در اثبات یک خویشاوندی قطعی میان مولوی و هایدگر باشد، در آزمودن مرز این خویشاوندی است: جایی که شعر صوفیانه و فلسفهٔ هستی برای لحظهای به یک پرسش مشترک نزدیک میشوند، اما مجبور نیستند یک پاسخ بدهند. شاید گفتوگوی جدی دقیقا از همین فاصله آغاز شود؛ فاصلهای که اگر از میان برداشته شود، هم مولوی کمرنگ میشود و هم هایدگر.
درباره امید همدانی
اميد همداني متولد سا ل 1360 ، نویسنده ی ایرانی است.