تمام چیزهایی که نمی گوییم

Everything We Keep

مشخصات کتاب تمام چیزهایی که نمی گوییم
مترجم :سارا نجم آبادی
شابک :978-600-384-034-8
قطع :رقعی
تعداد صفحه :384
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2016
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :3
زودترین زمان ارسال :2 شهریور

از کتاب های پرفروش آمازون و وال استریت ژورنال

معرفی کتاب تمام چیزهایی که نمی گوییم اثر کری لانزدیل | ایران کتاب

کتاب تمام چیزهایی که نمی گوییم، رمانی نوشته ی کری لانزدیل است که نخستین بار در سال 2016 انتشار یافت. آشپزی به نام ایمی تیرنی، بهترین دستورالعمل را برای بهترین زندگی دارد: ازدواج با دوست دوران کودکی اش، تشکیل خانواده و خریدن رستوران پدر و مادرش. اما وقتی نامزدش، جیمز دوناتو، در حادثه ای در قایق ناپدید می شود، آینده ی بی نقص ایمی نیز از دست رفته به نظر می رسد. ایمی حالا به جای این که در کنار جیمز، عروسیشان را جشن بگیرد، باید در مراسم خاکسپاری او شرکت کند. همزمان با تلاش های ایمی برای ساختن دوباره ی زندگی خود، او به شکلی جدی تر به ماجرای ناپدید شدن جیمز می پردازد. چیزی که این شخصیت کشف می کند، اقیانوسی از اسراری است که باعث می شوند سوالاتی درباره ی تمام زندگی ای که در کنار جیمز ساخته بود، در ذهن او شکل بگیرد.

کتاب تمام چیزهایی که نمی گوییم

کری لانزدیل
کری لانزدیل، نویسنده ای آمریکایی است. او یکی از پایه گذاران «انجمن نویسندگان داستان های زنان» است. آثار لانزدیل در فهرست پرفروش ترین کتاب های آمازون و وال استریت ژورنال قرار گرفته است. کتاب های این نویسنده در بیش از بیست و هشت کشور منتشر شده و به بیش از بیست و چهار زبان ترجمه شده است.
نکوداشت های کتاب تمام چیزهایی که نمی گوییم
A luminous work with unexpected twists.
اثری درخشان با پیچ و خم های غیرمنتظره.
Barnes & Noble

It explores the devastation of loss and the euphoria of finding love again.
این اثر به کاوش در استیصال ناشی از فقدان و خشنودی پس از یافتن مجدد عشق می پردازد.
Amazon Amazon

A beautifully crafted novel about unconditional love, heartbreak, and letting go.
رمانی خوش ساخت درباره ی عشق بی قید و شرط، دلشکستگی و رها کردن.
RT Book Reviews

قسمت هایی از کتاب تمام چیزهایی که نمی گوییم (لذت متن)
روز عروسی، نامزدم جیمز، در تابوت به کلیسا آمد. سال ها در رویاهایم، او را تصور کرده بودم که در محراب کلیسا منتظرم ایستاده و لبخندی به لب دارد که فقط مال من است. لبخندی که هرگز در خوشحال کردنم شکست نمی خورد. اما در کلیسا به جای اینکه به سمت بهترین دوستم اولین و تنها عشقم قدم بردارم، در تشییع جنازه ی او شرکت کرده بودم. کنار پدر و مادرم در جایگاهی که پر بود از دوست و فامیل، نشستم. آن ها قرار بود مهمان عروسیمان باشند. به جایش برای ادای احترام به مردی آمده بودند که خیلی جوان و خیلی زود مرده بود. تازه بیست و نه ساله شده بود. حالا دیگر رفته بود. برای همیشه.

دوشنبه بود، دو روز بعد از تشییع جنازه ی جیمز و مثل تمام صبح هایی که در رستوران پدر و مادرم کار می کردم، ساعت پنج از خواب بیدار شده بودم. و مثل تمام صبح ها از زمانی که جیمز ناپدید شده بود، روی تختم غلتی زدم و بلند شدم و خودم را تا دستشویی کشاندم. از قهوه سازی که یادم نمی آمد شب قبل پرش کرده باشم، برای خودم قهوه ریختم و لخ لخ کنان به طرف ماشینم یک بیتل جدید نارنجی تیره رفتم و به سمت اولد آیریش گوت راندم. پدر و مادرم این رستوران شیک و لوکس را قبل از به دنیا آمدن من خریده بودند و من آنجا بزرگ شده بودم.

معمولا این تنهایی های صبحگاهی خیلی برایم باارزش بود و در واقع برای وقتی که خمیر روزانه را ورز بدهم، لحظه شماری می کردم. از زمانی که در کودکی، مامان یادم داده بود نان بپزم، این کار برایم تبدیل به نوعی حواس پرتی ریتمیک شده بود. تکراری بودن این عمل باعث می شد که بتوانم ذهنم را باز بگذارم تا به هر کجا که می خواهد برود، کارهایی را که می خواستم در ادامه ی روز انجام بدهم طرح ریزی کنم، برای آینده نقشه بکشم و به گذشته فکر کنم. خمیر مثل کپه ی آدامسی که به کف کفش می چسبد، به من چسبیده بود. کفر آدم در می آید. چیز ناخوشایند دیگر در آن لحظه این بود که به یاد آوردم تمام آن ساعاتی که برای آینده نقشه کشیده بودم به هدر رفته است. دیگر آینده ای وجود نداشت.