کتاب اسرار عمارت تابان

Asrar-e Emarat-e Taban
کد کتاب : 29512
شابک : 978-6003675803
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 352
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2020
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 6 مهر

معرفی کتاب اسرار عمارت تابان اثر شیوا مقانلو

"اسرار عمارت تابان" رمانی است گیرا و ماجرایی به قلم "شیوا مقانلو" که خواننده را با خود در روایتی پرکشش و میخکوب کننده همراه می کند. تابان رودکی، دکتر باستان شناسی است که به عنوان یک استاد خوش نام و بسیار جدی در کار خود شهرت دارد. استاد قدیمی او، دکتر نادران، وی را به کاوشی جدید و محرمانه دعوت می نماید. او در کنار محققی جوان به اسم آیدین، به قلعه ی بلقیس که در خراسان شمالی واقع است، رهسپار می شود تا این تحقیق محرمانه را آغاز کند. قرار است تیم کوچک آن ها در یک عمارت خلوت اربابی ساکن شود که به وسیله ی یک پیرمرد گنگ و مرموز نگهبانی می شود.
اما این همه ی ماجرا نیست و در "اسرار عمارت تابان"، اتفاقات خطرناک و غیرمعمولی رخ می دهد که سبب می شود قاچاقچی ها و پلیس ها نیز به این ماجرا ورود کنند. حال دکتر تابان رودکی خود را وسط ماجرای عجیبی می بیند که یک طرفش در قرن هفتم و شبی که مغول به آن منطقه حمله برده، شکل گرفته و طرف دیگرش به حدود نیم قرن پیش و یک ماجرای خان و رعیتی بر می گردد. اما چه چیزی همه ی این اتفاقات را در کتاب "اسرار عمارت تابان" به قلم "شیوا مقانلو" به هم ربط می دهد؟ بی شک هیچ چیز جز عشق، قدرت اتصال این همه اتفاق مهیب، عجیب و غریب و حیرت انگیز را به هم نخواهد داشت؛ اما ماهیت این عشق و سرانجام آن چه خواهد بود و چه پایانی را می توان برای کتاب "اسرار عمارت تابان" متصور شد؟

کتاب اسرار عمارت تابان

شیوا مقانلو
شیوا مقانلو او متولد سال 1354 مشهد.مدرس، نویسنده و مترجم ایرانی ساکن تهران است. شیوا مقانلو در بین دوستداران ادبیات داستانی، نویسنده ومترجم شناخته شده ای است. او دارای کارشناسی و کارشناسی ارشد سینما از دانشگاه هنر, تهران می باشد و فعالیت جدیش را در همان دوران دانشجویی آغاز کرده است. او همچنین سابقه تدریس مباحث نظری سینما و ادبیات داستانی را در کارنامه اش دارد.وی به سال ۱۳۷۶ وارد دانشگاه هنر و در رشته سینما مشغول به تحصیل شد. در مقاطع کارشناسی سینما (گرایش تدوین) و کارشناسی ارشد (کارگردانی) از...
قسمت هایی از کتاب اسرار عمارت تابان (لذت متن)
وقتی چیزی رو که نداری با تمام وجود می خوای، ساعت ها و روزها نقشه ی به دست آوردنش رو می کشی. به ده ها راه مختلف و گاهی متضاد فکر می کنی که چطوری بهش برسی. بعد، اون لحظه که به دستش می آری و به خودت می گی «بالاخره شد!» اون لحظه یکهو تمام گذشته صفر می شه: هم ناراحتی ها و سختی ها، هم اشتیاق ها و نقشه ها. حتی یک جورهایی می ترسی، چون تازه آتیشت فروکش می کنه و یادت می آد واسه رسیدن به این نقطه چه کارهایی که نکردی… شاید واسه همینه که آدم های عادی و بدون رویا فکر می کنن ما غیرمعمولی ها که رویاهای بزرگ داریم، آدم های سنگدلی هم هستیم. ولی نمی دونن سنگدلی و بی رحمی ما به خاطر اینه که قبل ترش آدم های جاه طلب دیگه ای بودن که پا روی ما گذاشتن و به خاطر زنده کردن رویاهای خودشون به ما ظلم کردن.