باید از یک جایی به بعد همه چیز را تمام می کردم. بالاخره که ارشا هم تمام می شد. مسئله ها حل می شد و ارشا را می گذاشتم پس ذهنم تا خاک بخورد و گاهی یادش بیفتم که چیزی را قایم کرده. از یک جایی به بعد باید باور می کردم ارشا خودکشی کرده، آن هم بخاطر من!
من تا مدتها ذهنم درگیر این کتاب بود خیلی وقت پیش خوندمش اما دقیق یادمه که چقدر خوب به قضیه مرگ پرداخته بود الان دیدمش باز هوس کردم بخونمش