کتاب خون دلی که لعل شد

Khoon-e Deli Ke La'al Shod
خاطرات حضرت آیت الله العظمی علی خامنه ای از زندانهای و تبعید دوران مبارزات انقلاب
کد کتاب : 31567
شابک : 978-6008218494
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 411
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2019
نوع جلد : جلد سخت
سری چاپ : 13
زودترین زمان ارسال : 20 اردیبهشت

معرفی کتاب خون دلی که لعل شد اثر محمدعلی آذرشب

"خون دلی که لعل شد" اثری است که در آن "خاطرات حضرت آیت الله العظمی علی خامنه ای از زندانهای و تبعید دوران مبارزات انقلاب" توسط خود ایشان ابتدا به زبان عربی به چاپ رسیده و سپس به قلم دکتر "محمدعلی آذرشب" گردآوری و به وسیله ی "محمدحسین باتمان غلیچ" به فارسی بازگردانی شده است.
همین نقل خاطرات از قلم شخص ایشان، سبب شده تا این کتاب، از دیگر خاطراتی که در زمینه ی مبارزات قبل از انقلاب به رشته ی تحریر درآمده اند، متمایز شود. "حضرت آیت الله العظمی خامنه ای مد ظله"، در این اثر از روزهای کودکی و اشتغال به تحصیل تا آغاز فعالیت های خود به عنوان یک مبارز علیه رژیم طاغوت و سپس درگیری ها و دستگیری ها، همه چیز را با جزییات دلچسبی شرح داده اند.
از دیگر ویژگی های کتاب "خون دلی که لعل شد" به قلم "حضرت آیت الله العظمی خامنه ای مد ظله"، نگارشی به دور از اطناب است؛ ایشان از آوردن مطالب غیرمفید خودداری کرده اند و خواننده هرآنچه می خواند، مطالبی است که به نحوی نکته ای را آشکار می سازد و باقی سرگذشت نامه را پیش می برد. توصیفات در این اثر، با دقت و ظرافتی مثال زدنی به رشته ی تحریر درآمده اند و تصویر جامعی از فضایی که رهبر معظم انقلاب و دیگر هم رزمان پاکبازشان در آن به مبارزه مشغول بودند را به مخاطب نشان می دهد. با وجود این که کتاب "خون دلی که لعل شد"، عمدتا به دوران تبعید و اسارت های رهبر فرزانه ی انقلاب پرداخته، اما جزییات دلپذیر و روشنگری از افکار و سیره ی آن حضرت در امور زندگانی را نیز به همراه دارد.

کتاب خون دلی که لعل شد

محمدعلی آذرشب
پژوهشگر ایرانی زبان و ادبیات عربی، استاد دانشگاه تهران، عضو کمیته فرهنگ و تمدن اسلام و ایران شورای عالی انقلاب فرهنگی، عضو شورای عالی مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی و مشاور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در امور بین‌الملل است.
قسمت هایی از کتاب خون دلی که لعل شد (لذت متن)
اکنون رخدادهایی از خاطر من میگذرد که برای کسانی که با زندگی در سلّول تاریک در بسته و بی ارتباط با جهان خارج آشنا نباشند، عادّی و معمولی به نظر میرسد؛ امّا برای کسی که در چنین سلّولی زندانی شده، رخدادهایی مهم است و به خاطر اهمّیّتی که دارد، با روشنی تمام در حافظه باقی می ماند؛ از آن جمله است تابش رشته ای از نور خورشید در داخل سلّول. یک روز، روشنی اندکی که توانسته بود از همه ی تیرگیها و غبارهای بالای روزنه ی سلّول بگذرد و به داخل سلّول نفوذ کند، توجّهم را جلب کرد. از شادی نتوانستم خودم را کنترل کنم. فریاد زدم: آهای... مژده ... آفتاب... آفتاب...! چشمهای ما به این نوری که ما را با گستره ی فضای آزاد و رها پیوند میداد، دوخته شد. به مدّت نیم ساعت یا کمتر، همچنان با خوشحالی به آن نگاه می کردیم تا این که ناپدید شد. روز بعد این شعاع نور بیشتر شد و مدّت بیشتری دوام آورد. چند هفته وضع به همین منوال بود تا آن که خورشید در زاویه ای قرار گرفت که دیگر این عطیّه ی ناچیزش به ما نمیرسید.