0

کتاب وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود When Hitler Stole Pink Rabbit


  • قیمت : ۱۱,۵۰۰ تومان
  • قیمت برای شما : ۹,۷۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

مروری بر وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود
ایران کتاب ایران کتاب

این رمان گزنده و پرتعلیق که براساس داستان جذاب و واقعی زندگی نویسنده شکل گرفته، به مدت بیش از چهل سال در زمره ی برترین آثار ادبی کودک و نوجوان دنیا قرار داشته است. آنا نمی داند که هیتلر دقیقا چه کسی است اما چهره ی او را بر روی پوسترهایی در سراسر برلین می بیند. یک روز صبح، آنا و برادرش از خواب بیدار می شوند و درمی یابند که پدرشان رفته است. مادرش به آن ها توضیح می دهد که پدر مجبور بوده خانه را ترک کند و خودشان هم خیلی زود باید به طور مخفیانه به او بپیوندند. اما آنا دلیل اصلی وجود این بایدها را درک نمی کند. چرا پدر و مادرش اصرار دارند که آلمان دیگر جایی امن برای یهودیان-مثل خانواده ی خود آنا-نیست؟ آنا به خاطر هیتلر باید همه چیز را پشت سر بگذارد و رها کند. رمان وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود، نگاهی نو درباره ی برشی تاریک از تاریخ، به نسل جدید کتاب دوستان خواهد بخشید.

خرید و معرفی کتاب خواندنی وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود



مشخصات وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود
قطع : رقعی
شابک : 978-964-191-341-2
وزن : 230
تعداد صفحه : 204
سال انتشار شمسی : 1394
سال انتشار میلادی : 1971
سری چاپ : 1

ویژگی ها

برنده ی جایزه ی ادبیات نسل جوان آلمان سال 1974

نکوداشت
An engrossing novel.
رمانی هیجان انگیز.
School Library Journal School Library Journal

The narrative is absorbing and believable.
با داستانی گیرا و قابل باور.
Booklist Booklist

It provides young readers with an introduction to a horrible chapter in world history.
این اثر، بخشی ناگوار از تاریخ جهان را به مخاطبین جوان معرفی می کند.
Children's Literature

لذت متن
ماما گفت: «اما آنا، خیلی از بچه ها گاهی برای مدتی از پدر و مادرشان جدا می شوند...» آنا گفت: «می دانم، اما این قضیه فرق می کند، وقتی کشوری نداشته باشی. وقتی کشوری نداشته باشی دست کم باید با پدر و مادرت باشی.»

به صورت های غمگین پدر و مادرش نگاه کرد و گفت: «می دانم. می دانم که راه دیگری نداریم و من دارم اوضاع را سخت تر می کنم. قبلا برایم فرقی نمی کرد که پناهنده باشم. راستش آن را حتی دوست هم داشتم. فکر می کنم توی دو سال گذشته که پناهنده بودیم بهتر از وقتی بود که در آلمان بودیم. اما من خیلی می ترسم... من خیلی می ترسم...» بابا پرسید: «از چی؟» آنا گفت: «از این که واقعا احساس کنم یک پناهنده هستم» و شروع به گریه کرد.

همین که کشتی از اسکله ی دیپه جدا شد روی موج ها شروع به تکان خوردن و چرخیدن کرد. آنا که برای اولین بار به مسافرت دریایی می رفت و هیجان زده بود فورا هیجانش را از دست داد. او و ماکس و ماما که رنگ شان پریده بود به هم نگاه می کردند. حال شان آن قدر بد شد که مجبور شدند به طبقه ی پایین بروند و روی تخت دراز بکشند. فقط پاپا چیزیش نشد. مسافرت شان، به خاطر بدی هوا، به جای چهار ساعت معمول شش ساعت طول کشید. آنا آن قدر حالش بد بود که خیلی قبل از پهلو گرفتن کشتی دیگر انگلستان و چگونه بودنش برایش بی تفاوت شده بود. فقط دلش می خواست می رسیدند. وقتی که سرانجام کشتی پهلو گرفت، هوا آن قدر تاریک شده بود که نمی شد چیزی دید. قطار قبلی خیلی وقت بود که رفته بود و مأموری مهربان و خونسرد و بی خیال آن ها را سوار قطار دیگری کرد که به سوی لندن می رفت، قطاری کم سرعت که در همه ی ایستگاه ها توقف داشت.