من خیره شده بودم به قالیچه ای روی دیوار با گل های ریز و زمینه ی آبی درباری، که عجیب به چشمم آشنا می اومد. یه بخشی از کودکی های من پر بود از طرح و نقش ها. کنارش ایستادم و دست کشیدم روی نخ های ابریشمیش. خودم رو دیدم با عروسکی که بابا تازه برام خریده بود. پنج سالم بود. نشسته بودم روی تخت اتاق بابا و مامان و موهای عروسکم رو شونه می زدم روبروم زنی نشسته بود با موهای بلند طلایی رنگ که موهاش رو با حریر قرمز بسته بود و در حالی که زیر لب شعری رو زمزمه می کرد نخ های ابریشم رو دونه دونه گره می زد. و لالایی من برای عروسکم پر بود از صدای شونه ی فرش که روی پودها میخورد و تنها تفریح و همصحبت مادرم میشد. دلم براش تنگ شده بود... خیلی زیاد. به اندازه ی شونزده سال دوری.
من با این کتاب خانم نوروزی خیلی ارتباط برقرار نکردم. شخصیتهای کتاب خیلی اغراق شده خوب و زیبا بودن. یعنی شخصیتهای سفید که توی واقعیت وجود ندارند. داستان توضیح اضافه و زیاده گویی داشت که حوصلهی آدم و سر میبرد. به خصوص قسمتهایی که توی آزمایشگاه بود. درضمن چیزی که من توی این کتاب نپسندیدم این بود که ازدواج فامیلی و چیز بدی نمیدونست و یه جورایی انگار واسش تبلیغ کرده بود!
به نظر من نیکی یه دختر لوس و دمدمی مزاج بود که با کوچکترین اتفاقی گریه میکرد. امیرعلی خیلی روی مخ بود و همه جای داستان حضور داشت و نظرات لوس و بی نمک میداد.
لطفا این کتاب و موجود کنید. دنبالشم و توی کتاب فروشیها پیدا نمیکم.
کتاب جذاب و دلنشینی بود، روند آروم و حال خوب کنی داشت، عشق جذابی رو هم به تصویر کشیده بود
دوستش داشتم اما اولش غمگین بود و وسط هاش غیر قابل پیش بینی