یک رمان تاریخی استثنایی.
سراسر بدیع، کاملا هیجان انگیز.
تصویری تکان دهنده از اندوه یک مادر.
آموزگار در فکر دختر است، گیسوی بافته اش، شاهینش. حالا راهی برای سبک کردن بار حضور واداشته و قراردادی اش در این مکان رخ می نماید. شاید این جایگاه با این بچه ها در این فضای ملال انگیز دهشتناک، به گونه ای تاب آوردنی شود. در ذهنش تصور می کند که هر بار با اتمام کلاس به هم صحبتی با دختر خواهد پرداخت، قدمی در جنگل خواهند زد، در پس یکی از این چپرها و آلونک ها دیداری خواهند داشت.
«اگنس» سوارکار ماهری است ولی چندان علاقه ای به این کار ندارد. حیوان را دوست دارد ولی در مجموع معلق بودن در هوا برایش تجربه ی چندان خوشایندی نیست. همین طور که اسب می تازد، منظره ی زمینی که زیر پایش به سرعت رد می شود، او را گیج می کند؛ تکان ها و چرخش های موجود دیگری زیر پایش، جیرجیرهای زین چرمی، بویی که از این یال های غبارگرفته و برشته بلند می شود، همه به این معناست که «اگنس» لحظه شماری می کند تا این سواری پشت اسب پایان یابد و او به لندن برسد.
نزدیک تر که می شوند، صدای دنگ دنگ ناقوس هایش را می شنوند، بویش به مشامشان می رسد؛ بوی سبزیجات تر، حیوانات، گچ نمدار و چیزهای دیگری که «اگنس» نمی تواند نامی برایشان بیابد. گستره ی بی کرانش را می بینند، شهری تکه پاره و پراکنده با رودی پرپیچ و خم در میانه اش و ابرهایی که گویی رشته های دود را از آن بیرون می کشند.
فیلم اقتباسی همنت نیز چونان رمان همنت جذاب و پرشور است چراغ افروخته،چراغِ ناافروخته را بوسه داد و رفت این عبارت زیبای مولانا بهترین تعریفی است که میتوان در مورد فیلم زیبای همنت بیان نمود.فیلمی درباره عشق،انسانیت و نقش شگفت هنر در متحد کردن جان هایی که به ظاهر دورافتاده و غریبه هستند و هنر زیبای نمایش توانست جانهای آنها را متحد و دمساز همدیگر نماید.در در ابتدای فیلم وقتی دخترشکسپیر مریض و در شرف مرگ است همنت، برادر وی در کنار وی میخوابد به خواهرش جان میبخشد تا خواهرش بماند و زندگی کند. شکسپیر با از دست دادن فرزند پسرش، همنت،نمایشنامه تراژیک هملت را میگوید و اجرا میکند. در هنگام اجرا، اگنس،همسر شکسپیر حضور دارد. هنگامی که هملت به روی صحنه میرود و دیالوگهای خود را میگوید ،اگتس و شکسپیر در وجود هملت ، گویی پسر خود را باز مییابند.هملت صحنه نمایش گویی همان همنت هست که با آغاز نمایش به سوی پدر و مادر باز آمده و با پایان آن دوباره میرود. اما چرا شکسپیر در مقابل فقدان پسر نمایشنامه ای را سرود که به لحاظ مضمون - حداقل در ظاهر امر - کمتر با حوادث زندگی شخصی شکسپیر ارتباط دارد؟ کامو در مورد تراژدی معتقد است که انسان با زیستن در حال و هوای تراژیک، عصیان خویش را اعلام میکند در حالی که میداند این عصیان نیز حد و حدود خودش را دارد.اتسانی که بی مرگی ، آزادی ،جاودانگی و نهایتا زندگی را میطلبد اما خوب میداند که دستخوش ضرورتهایی است که آزادی وی را محدود میکند.فیلم تراژیک همنت این عصیان و ضرورتهای لاجرمی را که لازمه انسانی زیستن هست، به زیبایی ترسیم میکند.نمایشنامه هملت به نوعی بازآفرینی یک فقدان هست.همان چراغ افروخته ای که چراغ ناافروخته را بوسه میدهد و میرود
کاش کمی درمورد این کتاب صحبت میکردید بجای این همه اسپویل