دیگر چیزی نمی توانم بنویسم. هرچند که این جمله بار منفی دارد، ولی واقعیت همین است که گفتم: من دیگر چیزی نمی توانم بنویسم. این بیماری پاک زده مخم را تعطیل کرده. دیگر نمی توانم وقایع را توی ذهنم خوب حلّاجی کنم. مدتی است که حس می کنم دارم این یادداشت ها را به زور می نویسم. هی زور می زنم تا حوادث بدون هیچ کم و کاستی به بهترین نقل بیایند روی کاغذ. خواب هایی که هرچه بیشتر تعبیر می کنم و می نویسم شان، هی غلیظ تر می شوند و جدی تر. گویی تلاش دارند هر طور شده مکتوب کنند ماهیّت ترسناک خودشان را...
مهدی رئیسالمحدثین در داستان (درخشش چشمان کف دستم. نشر مهری. سال ۱۴۰۰) همچون دو کتاب قبلیاش (کفبین. نشر محقق. سال ۱۳۸۴) و (خوابنامه. نشر افراز. سال ۱۳۹۰) راوی ضدقهرمان و محروم از پدر را نمایش میدهد که به دلیل سرکوبها و کمبودهای زندگی، بهمرور در بطنش نوعی ناهنجاری و اختلال روانی شکل میگیرد. شخصیتی شوربخت و بیکفایت که در روند رشد و اراده، همواره ناکام و درمانده باقی میماند و در نهایت به قسمت و فرجام نامعلوم خویش تن در میدهد.
یک داستان شگفتانگیز و خواندنی از نویسندهای خوش آتیه.