کتاب الدوز و کلاغ ها

Aluduz and the crows
کد کتاب : 6266
شابک : 978-9645858719
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 88
سال انتشار شمسی : 1395
سال انتشار میلادی : 1968
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 10 آبان

الدوز و کلاغ ها
Oldooz and the crows
قصه های صمد بهرنگی
  • 15 % تخفیف
    قیمت : 7,500 | 6,375 تومان

  • موجود
  • انتشارات: سمیر سمیر
    نویسنده:
کد کتاب : 6269
شابک : 978-9642202423
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 56
سال انتشار شمسی : 1394
سال انتشار میلادی : 1968
نوع جلد : زرکوب
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 10 آبان

معرفی کتاب الدوز و کلاغ ها اثر صمد بهرنگی

بچه ها، سلام! اسم من اولدوز است. فارسیش میشود: ستاره. امسال ده سالم را تمام کردم. قصه ای که می خوانید قسمتی از سرگذشت من است. آقای « بهرنگ» یک وقتی معلم ده ما بود. در خانه ی ما منزل داشت. روزی من سرگذشتم را برایش گفتم. آقای « بهرنگ» خوشش آمد و گفت: اگر اجازه بدهی، سرگذشت تو و کلاغها را قصه می کنم و تو کتاب می نویسم. من قبول کردم به چند شرط: اولش اینکه قصه ی مرا فقط برای بچه ها بنویسد، چون آدمهای بزرگ حواسشان آنقدر پرت است که قصه ی مرا نمی فهمند و لذت نمی برند. دومش این که قصه ی مرا برای بچه هایی بنویسد که یا فقیر باشند و یا خیلی هم نازپرورده نباشند. پس، این بچه ها حق ندارند قصه های مرا بخوانند: 1- بچه هایی که همراه نوکر به مدرسه می آیند. 2- بچه هایی که با ماشین سواری گرانقیمت به مدرسه می آیند. آقای « بهرنگ» می گفت که در شهرهای بزرگ بچه های ثروتمند این جوری می کنند و خیلی هم به خودشان می نازند. این را هم بگویم که من تا هفت سالگی پیش زن بابام بودم. این قصه هم مال آن وقتهاست. ننه ی خودم توی ده بود. بابام او را طلاق داده بود، فرستاده بود پیش دده اش به ده و زن دیگری گرفته بود. بابا در اداره ای کار می کرد. آن وقتها ما در شهر زندگی می کردیم. آنجا شهر کوچکی بود. مثلا فقط یک تا خیابان داشت. پس از چند سال من هم به ده رفتم...

کتاب الدوز و کلاغ ها

صمد بهرنگی
صمد بهرنگی در ۲ تیر ۱۳۱۸ در محله چرنداب در جنوب بافت قدیمی شهر تبریز در خانواده‌ای تهی‌دست چشم به جهان گشود. پدر او «عزت» و مادرش «سارا» نام داشتند. صمد دو برادر و سه خواهر داشت. پدرش کارگری فصلی بود که بیشتر به شغل زه‌تابی (آنکه شغلش تابیدن زه و تهیه کردن رشته تافته از روده گوسفند و حیوانات دیگر باشد) زندگی را می‌گذراند و خرجش همواره بر دخلش فزونی داشت. برخی اوقات نیز مشک آب به دوش می‌گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس‌ها و عثما...