«پسری به نام امید» نوشتهی لارا ویلیامسون رمانی مناسب مخاطبان کودک است که جایزهی کتاب کودک شفیلد را کسب کرده. این رمان در 28 فصل داستان پسرکی یازدهساله به نام دن هوپ را روایت میکند. پدر هوپ مدتها قبل او و خانوادهشان را ترک کرده اما هوپ دلش میخواهد با پدرش ارتباط بگیرد و یک آرزوی بزرگ دارد، اینکه پدرش دوست داشته باشد. هوپ لیست بلندبالایی از آرزوهایش دارد؛ دلش میخواهد به شرلوک هولمز کمک کند تا سختترین معمایش را که دربارهی زامبیهاست، حل کند، دوست دارد خواهرش برود جایی خیلی دور مثلا قطب شمال، میخواهد اولین پسر یازده سالهای باشد که به ماه قدم میگذارد. او یک آرزوی خیلیخیلی مهم نیز دارد، آرزویی که برآورده شدن چندان ساده نیست، او دلش میخواهد پدرش دوستش داشته باشد. وقتی دن هفتساله و خواهرش دوازدهساله بوده یک روز پدرشان آنها را ترک کرده. روزی که دن و خواهرش بالای پلکان نشسته بودند و صدای محکم بسته شدن در کابینتها و صدای پدرشان را میشنیدند که تلاش میکرد مادرشان را آرام کند. مادرشان دائم تأکید میکرد که از خانم فروشندهای که مردش را دزدیده، متنفر است. همان شب پدر در خانه را محکم پشت سرش میبندد و میرود و دیگر هیچگاه برنمیگردد. پدر دن همیشه میخواسته به تلویزیون راه پیدا کند و حالا او ستارهی تلویزیون و آدمی مشهور است. دن، خواهر و مادرش مجبور هستند او را از تلویزیون تماشا کنند. دن فکر میکند همین بودن پدر در تلویزیون اتفاق خوبی است چون پدرشان جلوی چشمشان است و میتوانند هر روز او را ببینند. اما گریس و مادرش مثل او فکر نمیکنند. دن دلش میخواهد هرطور شده، با پدرش حرف بزند. او نقشهای زیرکانه میکشید اما اگر مادرش بفهمد خیلی عصبانی میشود. دلیلش هم مشخص است. چون پدر چند سال قبل آنها را ترک و مامان هم حالا با فرد دیگری ازدواج کرده است. دن تصمیم میگیرد برای پدرش ایمیلی بفرستد و مطمئن است پدرش بلافاصله جواب میدهد و میگوید متأسف است که از خانه رفته، اما اوضاع بهگونهای دیگر پیش میرود. کتاب داستانی پرکشش و پرتعلیق دارد که خواننده را تا پایان با خود همراه میکند. لحظات غافلگیرکننده و تکاندهندهی در داستان کم نیست و همین جذابیت داستان را بیشتر کرده است. خوانندهی کودک با قهرمان داستان همذاتپنداری میکند و پا به پای او تا پایان داستان قدم برمیدارد. «پسری به نام امید» رمانی خواندنی و پرکشش است با قهرمان جذاب که هیچگاه ناامید نمیشود و دست از آرزوهایش برنمیدارد. این داستان برای کودکان الهامبخش است و به آنها میآموزد که در زندگی هیچوقت ناامید نشوند.