کتاب هوشمندان سیاره اوراک

Orak intelligent
مجموعه ی دو جلدی
  • قیمت : 16,000 تومان

  • تمام شد ، اما میاریمش 😏
  • انتشارات: قدیانی قدیانی
    نویسنده:
کد کتاب : 7084
شابک : 9789644171147
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 388
سال انتشار شمسی : 1393
سال انتشار میلادی : 2014
نوع جلد : زرکوب
سری چاپ : 5
زودترین زمان ارسال : ---

معرفی کتاب هوشمندان سیاره اوراک اثر فریبا کلهر

فریبا کلهر سابقه ای طولانی و درخشان در زمینه ادبیات کودک دارد. از او بدلیل داستان های بی شماری که نوشته به عنوان بانوی هزار قصه یاد می شود.

کتاب هوشمندان سیاره ی اوراک نوشته ی فریبا کلهر کتابی علمی تخیلی مناسب کودکان و نوجوانان است. این کتاب با شخصیت پردازی و داستان جذابی که دارد می تواند گزینه ی مناسبی برای خوانندگان کودک و نوجوان باشد. اوراک سیاره ای نامرئی در نزدیکی زمین است که موجوداتی هوشمند در آن زندگی می کنند. این سیاره اگرچه از نظر علم و تکنولوژی بسیار پیشرفته تر از زمین است اما ساکنان آن هیچ احساسی ندارند غم، غصه، شادی و خنده برایشان مفهومی ندارد و تنها هدفشان پیشرفت علمی سیاره شان است. صبا دختری مهربان است که در کنار خانواده اش به خوبی زندگی می کند تا اینکه آنها برای تحقیقات او را می دزدند و به سیاره شان می برند. صبا که جلوه و نمادی از تمدن و فرهنگ غنی ایرانی است تلاش می کند که چراغ احساس را در درون این موجودات بی احساس روشن کند...

این کتاب بدلیل داستان جذابی که نقل می کند توسط تهمینه میلانی به فیلمی مخصوص نوجوانان نیز تبدیل شده است. داستان های علمی و تخیلی در رشد فکری کودک و همچنین شکوفایی استعداد هایشان نقش بسزایی دارند علاوه بر این داستان روایتگر قدرت عشق و احساس است.

کتاب هوشمندان سیاره اوراک

فریبا کلهر
فریبا کلهر فعالیت خود را از دهه شصت و با حضور در مجله‌های رشد، در حیطه ادبیات داستانی کودک و نوجوان آغاز کرده و تألیفات زیادی نیز در این حیطه از خود برجای گذاشته‌است. او حدود سیزده سال، از بدو تأسیس سروش کودکان تا حدود سال۱۳۸۳ سمت سردبیری ماهنامه سروش کودکان را برعهده داشت و با ویژه‌نامه کودکان روزنامه همشهری که آفتابگردان نامیده می‌شد به مدت شش ماه و به عنوان دبیر سرویس شهری همکاری می‌کرد. کتاب سوت فرمانروا اثر این نویسنده در سال ۱۳۶۹ یعنی زمانی که او فقط بیست و هشت ...
قسمت هایی از کتاب هوشمندان سیاره اوراک (لذت متن)
آن روزها صبا تنهایی را به معنای واقعی تجربه می کرد. هوشمندان هرچند با او حرف می زدند و جواب سوالهایش را دقیقا و با صبر و حوصله می دادند، اما صبا بین خودش و آنها فاصله ای را حس می کرد. فاصله ای که ناشی از زمینی بودن او یا اوراکی بودن آنها نبود. هرچه بود فاصله ای عمیق بود که با هیچ چیز پر نمی شد. صبا مطمئن بود که اگر فقط یک روز پیش چند آدم زمینی اما غریبه بماند آن قدر با آنها خودمانی می شود که می تواند به راحتی از دلتنگیها و غصه هایش بگوید. می توانست از پنج لاک پشت حیاط و یا از نوازنده نابینایی که دو چشم همیشه بسته اش حالتی غم انگیز اما آسمانی به او داده بود، حرف بزند. بله یک روز فقط یک روز کافی بود که او با بدخلق ترین آدم زمینی دوست بشود، دوستش بدارد و کاری کند که دوست داشته شود.

هوا کم کم تاریک می شد. صبا از دلهره ی اینکه آداپا در آن اتاق چه می-کند روی پایش بند نبود. ... صبا حرفی نزد. به آسمان نگاه کرد. به یاد خانواده اش افتاد. نمی توانست باور کند که می تواند بار دیگر آنها را ببیند.