کتاب چرا آدم های باهوش اشتباهات مالی بزرگ می کنند؟

Why Smart People Make Big Money Mistakes
کد کتاب : 79539
مترجم :
شابک : 978-6229794937
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 315
سال انتشار شمسی : 1401
سال انتشار میلادی : 1999
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 20 تیر
توماس گیلوویچ
توماس داشیف گیلوویچ (متولد 16 ژانویه 1954) یک روانشناس آمریکایی که استاد ایرنه بلکر روزنفلد در رشته روانشناسی در دانشگاه کرنل است. او تحقیقاتی در زمینه روانشناسی اجتماعی، تصمیم گیری، اقتصاد رفتاری انجام داده و کتاب های مشهوری در این زمینه نوشته است. گیلوویچ با دانیل کانمن، ریچارد نیسبت، لی راس و آموس تورسکی همکاری داشته است. مقالات او در مجلات معتبر درباره موضوعاتی مانند سوگیری های شناختی به طور گسترده مورد استناد قرار گرفته اند. علاوه بر این، از گیلوویچ در مورد موضوعاتی از تأثیر خرید بر شادی...
دسته بندی های کتاب چرا آدم های باهوش اشتباهات مالی بزرگ می کنند؟
قسمت هایی از کتاب چرا آدم های باهوش اشتباهات مالی بزرگ می کنند؟ (لذت متن)
عروس و داماد، تا سومین روز ماه عسلشان در لاس وگاس، همه ی ۱۰۰۰ دلاری را که برای قمار گذاشته بودند کنار باخته بودند. سر شب، توی رختخواب، چشم داماد به شیئی روی کمد افتاد که برق می زد. دقیق تر نگاه کرد و دید ژتون پنج دلاری ای ا ست که یادگاری نگه داشته بودند. عدد ۱۷ روی ژتون برق غریبی داشت. این را به فال نیک گرفت، ر بدوشامبر سبزش را پوشید، و دوان دوان رفت به طرف میز رولت تا ژتون پنج دلاری را روی خانه ی ۱۷ قرار بدهد. درست مطابق انتظارش، توپ روی خانه ی ۱۷ ایستاد و او ۱۷۵ دلار برنده شد. ۱۷۵ دلار را دوباره شرط بست و توپ کوچک یک بار دیگر روی ۷ ایستاد تا او برنده ی ۶۱۲۵ دلار شود. ماجرا همین طور ادامه یافت تا آن که داماد خوش شانس تصمیم گرفت روی حدود ۷/۵ میلیون دلار شرط بندی کند. از بخت بد، رئیس کازینوی هتل مداخله کرد و گفت کازینو آن قدری بودجه ندارد که کفاف برنده شدن دوباره ی او روی عدد ۱۷ را بدهد. داماد خوش اقبال قصه، بی آن که بد به دلش راه بدهد، سوار تاکسی شد و رفت به کازینویی با بنیه ی مالی بهتر در مرکز شهر. باز هم تمام پولش را روی ۱۷ شرط بندی کرد، و دوباره برنده شد و بیشتر از ۲۶۲ میلیون دلار زد به جیب. آقا که ازخودبی خود شده بود این بار هم سر تمام پولش شرط بست، ولی توپ روی خانه ی ۱۸ ایستاد و شاه داماد همه ی برده هایش را باخت. بی پول و پیاده و پکر چندین کیلومتر را گز کرد و برگشت هتل. تا پا گذاشت به اتاق عروس خانم پرسید: «کجا بودی؟» «رولت بازی می کردم.» «خب، شیری یا روباه؟» «ای... بدی نبود. سرجمع فقط ۵ دلار باختم.»