«ستارهها» اثر سیمون فلگییر بر تقابلی بنا شده که نویسنده خودش آن را «زندگی شاعرانه و زندگی مادی» مینامد. ازرا، شاعر جوان، پس از مرگ مادرش زوشا مأمور میشود برای مراسم خاکسپاری او سوگنامهای بنویسد. داییاش ژان تابوت را میسازد، پدر باغبانش گلها را آماده میکند و هرکس به شکلی با مرگ روبهرو میشود؛ اما وقتی نوبت ازرا میرسد، کلمات از دسترسش خارج میشوند. سوگنامه به سکوت بدل میشود. او به اتاقش پناه میبرد و از همینجا دو زمان آغاز میشوند: زمان بیرون، که زندگی در آن ادامه دارد، و زمان درون، که شاعر در آن برای یافتن دوبارهٔ زبان به سفری خیالی میرود. فلگییر «ستارهها» را در ۲۰۲۰ نوشت و متن همان سال در مجموعهٔ Actes Sud-Papiers منتشر شد. ترجمهٔ فارسی لورانس ژیسلین وزیر دفتری را نشر دیدآور منتشر کرده است. نمایشنامه از تجربهای بسیار شخصی، یعنی سوگ و مسئلهٔ فقدان، حرکت میکند، اما آن را به داستانی واقعگرایانه دربارهٔ یک خانواده محدود نمیسازد. جهان نمایش بهتدریج گسترش مییابد: اشیای چوبی جان میگیرند، خاطره و اکنون در یکدیگر نفوذ میکنند، عروسک، رویا، اسطوره و سینما وارد صحنه میشوند و سفر بیحرکت ازرا ابعادی افسانهای پیدا میکند. ژان در این میان شخصیتی تعیینکننده است. او برادر زوشا و دایی ازراست؛ کسی که روستا او را سادهدل میداند، اما هر روز با گواش و زغال پیکرههای چوبی میسازد و نامهایی چون «خانم خورشید»، «آقای دریا»، «خانم جنگ» و «خانم شعر» بر آنها میگذارد. تخیل او نیازی به توجیه نظری ندارد. چیزی را میسازد و با ساختنش به آن حضور میدهد. ازرا، که ظاهرا شاعر حرفهای خانواده است، درست در لحظهای که بیش از همیشه به زبان نیاز دارد از این توانایی محروم میشود. تفاوت این دو شکل از آفرینش، یکی بیواسطه و کودکانه و دیگری گرفتار آگاهی و سوگ، یکی از ظریفترین خطوط نمایش است. فلگییر از قالبهای متعدد استفاده میکند: قصه، درام خانوادگی، کمدی، فارس، ملودرام، اوراتوریو و حماسه در کنار یکدیگر قرار میگیرند. خود او باروکبودن نمایش را نه به معنای تقلید از سبک تاریخی باروک، بلکه به معنای شکلی «نامنظم» و آمیخته فهمیده است. این بیثباتی فرمی با موضوع اثر هماهنگ است. سوگ نیز تجربهای منظم و خطی نیست؛ خاطره ناگهان وارد اکنون میشود و چیزی که مرده است میتواند در تخیل دوباره سخن بگوید. ردّ سینمای اینگمار برگمان، بهویژه «فانی و الکساندر» و تصویر فانوس جادویی، در جهان «ستارهها» آشکار است. برای فلگییر، عروسک و تصویر متحرک به کودکی و به سرچشمههای تئاتر مربوطاند. سفر ازرا در نتیجه فقط تلاش برای کنارآمدن با مرگ مادر نیست؛ بازگشت به جایی است که کلمات و تصاویر هنوز پیش از آنکه «هنر» نامیده شوند، بخشی از بازی و تخیل بودند. اما نمایش نسبت به همین تخیل بیاحتیاط نیست. پناهبردن به شعر میتواند انسان را از فروپاشی نجات دهد، ولی اگر جهان خیالی جای زندگی را بگیرد، هزینهای نیز دارد. در حالی که ازرا در جستوجوی کلمات است، آن سوی دیوار آدمها پیر میشوند، عاشق میشوند، فرزند میآورند و شادیهای کوچک خود را پیدا میکنند. پرسش نمایش بنابراین ستایش سادهٔ هنر نیست؛ میپرسد هنرمند تا کجا میتواند برای خلق اثر از زندگی غایب شود و هنوز ادعا کند که هنر او در خدمت زندگی است. همین گستردگی نقطهٔ قوت و محدودیت «ستارهها»ست. تغییر مداوم ژانر، ورود عناصر اسطورهای و پرش میان واقعیت و خیال ممکن است برای خوانندهٔ نمایشنامهٔ واقعگرا پراکنده به نظر برسد. اما اگر این ناهمواری را بخشی از منطق اثر بدانیم، نمایش انسجام دیگری پیدا میکند: هر شکل نمایشی تلاشی تازه برای بیان چیزی است که زبان عادی در برابرش شکست خورده است. ازرا کلماتش را در روزی از دست میدهد که باید دربارهٔ مرگ مادر حرف بزند. از آن پس مسئله این نیست که آیا دوباره شاعر خواهد شد. پرسش سختتر این است که وقتی کلمات بازگردند، آیا هنوز راهی از شعر به سوی زندگی باقی مانده است.
درباره سیمون فلگی یر
سیمون فلگی یر , نمایشنامه نویس فرانسوی متولد 1988, یکی از مطرح ترین چهره های تئاتر معاصر فرانسه می باشد که پس از پایان تحصیل در مدرسه ی عالی تئاتر ,کارش را با کارگردانی آغاز کرد.کمپانی تداتر خودش را به پا کرد و به نمایشنامه نویسی روی آورد.