گرچه سن من قد نداد بهرام خان رو ببینم. ولی بارها دلتنگشون شدم. با خودم فکر میکنم یک دایی شوخ طبع که تورا تا بستنی فروشی میبرد و یک بستنی کوچک برایت میخرید. وقتی هم که میرسیدی خونه بدو میرفت یک جعبه بستنی بزرگ برای همه میگرفت.تنها زمانی هم که شروع میکرد بازی کردن زمانی بود که عزیز از توی جیبش سیگار پیدا میکرد و باهم دعوا میکردن. شبها برایت قصه میگفت. وقتی هم که میرفتی تا هفته بعد به دایی بهرام فکر میکردی وقته هم که دوباره خونه عزیز برمیگشتی اول اذیتت میکرد ولی میرفت خوراکی میخرید که ترا خوشحال کند. به قول گلشیری با کمال شعف به اطلاع دوستان و آشنایان میرساند که بهرام صادقی زنده است.
به نظر من اگر میخواید آثار ایشون رو بخونید با سنگر و قمقمههای خالی شروع کنید و بعد ملکوت رو بخونید. از حجم سنگر و قمقمههای خالی هم نترسید، به قدری روانه که به خودتون میاید و میبینید نصف بیشتر رو خوندید. اول سنگر و قمقمههای خالی بعد ملکوت
علی رغم آوازه بلندی که داشتند اصلا با فضای گنگ و مبهم و پوچ آثارشون کنار نیومدم واقعا پیشنهاد نمیکنم