افسانه شعبان نژاد

افسانه شعبان نژاد

مي‌گويند اول ارديبهشت ماهِ سال چهل و دو در شهداد وقتي كه بلبل‌هاي خرمايي شاد از هواي بهاري، ‌لابه‌لاي شاخه‌هاي نخل اين سو و آن‌سو مي‌پريدند و آواز مي‌خواندند، صداي گريه‌هاي نازك و كشدار نوزادي كه هشتمين عضو از خانواده‌ي شعبان‌نژاد بود، به نرمي با صداي بلبل‌ها در هم آميخت. صدايش با نسيم ملايمي كه از كوير مي‌آمد و برگ‌هاي نارنج و پرتقال باغ را نوازش مي‌كرد، همراه شد.
آن نوزاد من بودم. نامم را افسانه گذاشتند و ناخودآگاه روحم را به شعر و قصه و افسانه پيوند زدند. اينگونه بخشي از آسمان آبي مال من شد. آسماني كه در خواب و بيداري به آن سفر كرده‌ام و سفر مي‌كنم.

کتاب های افسانه شعبان نژاد

خاله پیرزن


موش گرسنه


ماچوچه و کلاغ


یک شعر بی طاقت


من و خواب جنگل


رستم و اکوان دیو


ماست شیرین


می خواهم لیلای تو باشم


شاعر آپارتمان تنهاست


بزغاله های ابری


کی آمد؟ کی در زد؟ بهار


کی آمد؟کی در زد؟ پاییز


کی آمد؟کی در زد؟ زمستان


هپلی هپو خواب بود


پر پر منم پر


تالاپ سیب افتاد


بز و میش


فریاد کوه


بازی در باران


بازی در آفتاب


بازی در باد


بازی در برف