کتاب پیاده روی در ماه

walking on the moon

مشخصات کتاب پیاده روی در ماه
شابک : 9786002299987
قطع : پالتویی
تعداد صفحه : 37
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2016
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 24 مهر

معرفی کتاب پیاده روی در ماه اثر مصطفی مستور

صحنه این نمایشنامه یک کافه کوچک است و شخصیت ها با توجه به میزشان در این کافه معرفی شده اند. به این ترتیب کافه مذکور، ۵ میز دارد که شخصیت هایشان این چنین هستند: میز اول: سیامک ۳۲ ساله، هاله ۲۳ ساله و کیانوش ۲۷ ساله. میز دوم: شیوا ۳۳ ساله، مینو ۳۵ ساله و فرشته ۲۵ ساله. میز سوم: باغ آبادی ۴۸ ساله، سیروس ۳۲ ساله و گلپا ۵۸ ساله. میز چهارم: ترانه ۲۳ ساله، مانی ۲۶ ساله، بهمن ۳۰ ساله و فرزانه ۲۸ ساله. میز پنجم: مازیار ۳۰ ساله و رضا ۴۳ ساله.

کتاب پیاده روی در ماه

مصطفی مستور
مصطفی مستور، زاده ی سال ۱۳۴۳، داستان نویس، پژوهشگر و مترجم ایرانی است. مستور در اهواز به دنیا آمد. او در سال ۱۳۶۷ در رشته ی مهندسی عمران از دانشگاه شهید چمران اهواز فارغ التحصیل شد و دوره ی کارشناسی ارشد را در رشته ی زبان و ادبیات فارسی در همان دانشگاه گذراند. مستور نخستین داستان خود را در سال ۱۳۶۹ نوشت و در همان سال در مجله ی کیان به چاپ رساند. او نخستین کتاب خود را نیز در سال ۱۳۷۷ با عنوان «عشق روی پیاده رو» که شامل ۱۲ داستان کوتاه است، به چاپ رساند.
دسته بندی های کتاب پیاده روی در ماه
قسمت هایی از کتاب پیاده روی در ماه (لذت متن)
مینو: خیلی وحشتناکه! شیوا: فیلم اسپیلبرگ؟ مینو: نه، این که دستت تو شکم کوسه باشه و تو ازش فرار کنی که یه تیکه دیگه از بدنت رو نخوره، خیلی وحشتناکه. شیوا: مینو، نگفتی تو غواصی چی دیدی؟ حسابی کنجکاو شدیم. مینو: [مکث طولانی.] حوالی ظهر بود که با یه مربی رفتیم تو آب. اسمش توران بود... توران خانم... چهارشونه، این هوا... ما دونفر بودیم... من بودم و یه دختر لاغر مردنی که از کرمان اومده بود... همین طول که تو آب پایین می رفتیم نور کم ترو کم تر می شد... بعد همه جا محو شد... منظورم اینه فقط یه متر جلومون رو می دیدیم و بقیه آب محو بود... گاهی یه دسته ماهی از جلومون رد می شدند و بعد فورا کمی اون ورتر غیب می شدند تو آب های مات... گمونم تو عمق شش متری بودیم که دختر لاغرمردنی حالش بد شد... نمی دونم به خاطر فشار آب بود یا نمی تونست درست نفس بکشه... توران خانم من رو برد کنار یه سنگ مرجانی و اشاره کرد از اون جا تکون نخورم تا دکتر کرمانی رو ببره بالا... اشاره کرد زود برمی گرده... بعد با دختره رفت بالا... انگار محو شد تو آب های بالای سرم...