«راپانزل» نوشتهی ورا ساتگیت براساس یکی از افسانهها و قصههای قدیمی مربوط به کشور آلمان است که شباهت زیادی به داستان رودابه و زال در شاهنامه ی فردوسی دارد. بر اساس این داستان انیمیشنهایی ساخته شده و نویسندگان بسیاری آن را بازنویسی کردهاند. در روزگاران قدیم مردی با همسرش زندگی می کرد. آن دو در زندگی همهچیز داشتند به جز یک چیز. آنها سالها بود که آرزوی فرزندی را داشتند اما خداوند به آنها بچهای نداده بود. پشت خانهی آنها پنجرهای بود که رو به باغی پر از گلهای زیبا و سبزیجات تازه، باز میشد. باغ با دیوارهای بلندی محصور شده بود. تا به حال هیچکس نتوانسته بود از دیوار باغ بالا برود، زیرا باغ متعلق به جادوگری بود که همه از او میترسیدند. روزی زن در باغ جادوگر تربچههای زیبا و خوشخوراکی میبیند و هوس میکند از آنها بخورد. برای دو شب، مرد مخفیانه به باغ جادوگر میرود و تربچه جمع میکند و برای همسرش میآورد ولی شب سوم، جادوگر که نامش «گاتل» است او را میبیند و متهم به دزدی میکند. مرد التماس میکند که پیرزن رهایش کند. پیرزن نرم میشود و قبول میکند که مرد را آزاد کند به شرطی که نوزادشان را بعد از تولد به جادوگر بدهد. مرد قبول میکند. وقتی دختر به دنیا میآید پیرزن او را میگیرد و مانند یک زندانی پرورش میدهد و او را «راپانزل» مینامد. وقتی دختر به دوازده سالگی میرسد، جادوگر او را در قلعهای در اعماق جنگل زندانی میکند که پلهای و دری به بیرون ندارد؛ فقط یک اتاق و یک پنجره دارد. وقتی جادوگر به برج میرسد، فریاد میزند: «راپانزل، راپانزل، موهای زیبایت را پایین بینداز تا بالا بیایم.» با شنیدن این جملات، راپانزل کنار پنجره مینشیند و موهایش را در قلابی میپیچید و به پایین پرت میکند. شاهزادهای از کنار دژ میگذرد و صدای آواز راپانزل را میشنود و تصمیم میگیرد او را نجات دهد. شاهزاده که مدهوش صدای زیبای راپونزل شده، به جنگل میرود و آواز زیبای دختر را گوش میکند. روزی شاهزاده، جادوگر را میبیندکه چگونه وارد قلعه میشود. وقتی جادوگر میرود، پسر خواهش میکند که راپانزل موهایش را پایین بیندازد. دختر این کار را میکند و شاهزاده وارد قلعه میشود و با راپانزل صحبت میکند. آنها با هم نقشهای برای فرار میکشند. شاهزاده شبها به ملاقات راپانزل میرود و تکهای ابریشم برایش میبرد تا آنها را به هم وصل و طنابی برای نجات خودش از قلعه درست کند. اما نقشه هیچگاه عملی نمیشود. چون جادوگر (گاتل) از ماجرا باخبر و به شدت عصبانی میشود و موهای بلند و صاف راپانزل را کوتاه میکند و او را به حال خود در جنگل رها میکند. وقتی شاهزاده شب میآید، جادوگر موهای راپونزل را برایش آویزان میکند تا او بالا بیاید. شاهزاده جادوگر را میبیند و وقتی گاتل به او میگوید که دیگر راپونزل را نخواهی دید، در ناامیدی از یافتن راپونزل خودش را به پایین پرت میکند و خارهای گیاهان در چشم او فرو میروند و کور میشود. او ماهها تمام کشور را برای یافتن راپونزل زیر پا میگذارد تا اینکه... «راپانزل» داستانی کلاسیک جذاب و خواندنی است که کودکان از خواندن آن لذت میبرند.
درباره ورا ساتگیت
ورا ساوتگیت مدرس ارشد مطالعات برنامه درسی در دانشگاه منچستر بود و تجربه تدریس گسترده ای در مدارس راهنمایی داشت. علاوه بر این، ورا به عنوان رئیس انجمن کتابخوانی انگلستان خدمت کرد.