کتاب سومویی که نمی توانست گنده شود

Le sumo qui ne pouvait pas grossir

مشخصات کتاب سومویی که نمی توانست گنده شود
مترجم :
شابک : 978-9647253253
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 85
سال انتشار شمسی : 1397
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 16 آذر

معرفی کتاب سومویی که نمی توانست گنده شود اثر اریک امانوئل اشمیت

کتاب سومویی که نمی توانست گنده شود نوشته ی اریک امانوئل اشمیت، داستان، زندگی نوجوانی دست فروش به نام «یون» و ارتباطش با رهگذری به نام «شومینتسو» را روایت می کند.

یون هیکلی لاغر و نحیف دارد و شومینتسو رهگذری است که هر روز با دیدن یون این جمله را تکرار می کند: «در وجودت یک گنده می بینم» یون با شنیدن این جمله عصبانی می شود؛ ولی سرانجام شومینتسو موفق می شود با آموزش آیین بودایی ذن و فن مراقبه به یون، اراده ی او را تقویت کند که منجر به کسب پیروزی های بسیار در مسابقات سومویی می شود. یون در این مدت تجربه های متعددی به دست می آورد که مهم ترین آن اعتقاد به معنویات و در نتیجه اراده ی قوی برای رسیدن به خواسته هایش است.

در سمت وارونه ابرها، همیشه آسمانی هست. این پندی است از تفکر ذن که شومینتسوی پیر، در این آخرین رمان اریک امانوئل اشمیت، تلاش می کند تا به یون نوجوان بفهماند، پسرکی از بچه های خیابان در توکیو، پسرکی که از تمامی دنیا نفرت دارد. این جمله امیدوار کننده به نوعی در همه آثار مربوط به دوره نادیدنی ها از اشمیت جا دارد. زیرا همه آن حکایت های ساده و در عین حال عمیق یک هدف را دنبال می کنند، این که وجود آسمان را لمس کنیم. آسمانی به دور از توهمات خرافی، اما چیزی ورای مرئی و عقلانی، فضایی که انسان، اگر چه قادر نیست تماما بر آن مسلط باشد، اما می تواند از درون خود را در آن بسازد.

کتاب سومویی که نمی توانست گنده شود

اریک امانوئل اشمیت
اریک امانوئل اشمیت، زاده ی 28 مارس 1960، نویسنده، نمایشنامه نویس و فیلسوف فرانسوی است. آثار اشمیت تا به حال به 43 زبان منتشر شده و نمایشنامه هایش نیز در بیش از 50 کشور روی صحنه رفته است. او مدرک دکتری خود در فلسفه را در سال 1987 از دانشگاه سوربون دریافت نمود. اشمیت از سال 2002 تاکنون در بروکسل زندگی می کند و در سال 2008، شهروند بلژیک شده است.
دسته بندی های کتاب سومویی که نمی توانست گنده شود
قسمت هایی از کتاب سومویی که نمی توانست گنده شود (لذت متن)
با چشمان خودم، آن سوموها را، که سبک ترینشان نود و پنج کیلو وزن داشت و سنگین ترینشان دویست و هشتاد کیلو، نخست بیمارانی دیدم، معلولانی با وزن اضافی، انسان های فربهی که بایستی به فوریت در درمانگاه بستری می شدند. با چشمان همسایگان مذکرم، که پرحرف بودند و ضربه ها و اجراها و راهکارهای بازیکنان را تفسیر می کردند، کم کم در پس آن هیولاها متوجه کشتی گیران شدم و در پس آن لوله های کالباس، متوجه ورزشکاران. چهره ی خونسردشان مکرشان را پنهان می داشت و غول پیکری شان مانع چالاکی نبود و حجم شان نیرو و عضلات شان را پنهان می داشت. از مبارزه ای به مبارزه ی دیگر، کار بیهوده را به کاری سودمند تبدیل می کردند و توده ی بدنشان به سلاح بدل می شد و چاقی شان به قدرت ولایه های چربی شان به چکش یا سپر.

به تدریج که هر کشتی گیری می کوشید تا حریفش را از دایره ی بازی به بیرون پرتاب کند، من هم با پیش داوری هایم مبارزه می کردم و سپس آن ها را یکی پس از دیگری بیرون می انداختم. نه، نمی توانستم افرادی را حقیر بشمارم که زندگی شان را وقف مبارزه می کنند و بدن شان را تراش می دهند و همان قدر خلاقیت به کار می برند که قدرت. زیرا حجم گویای برتری نبود. گاهی فن و چابکی و ترفند موجب پیروزی فرد سبک تر می شد. شور و شوقی نسبت به این مبارزات در من آشکار شد و با حیرت متوجه شدم که شرط بندی می کنم و قهرمانان مورد علاقه ام را رده بندی می کنم. در پایان، به همراه تماشاگران ردیف خودم از جا بلند شدم و با هیجان و بی هیچ پشیمانی، برای برنده ی مسابقات ، آشوریوی برق آسا، کف زدم و او به قهرمان من تبدیل شد.