کتاب خانه ی بدنام

Short Stories

مشخصات کتاب خانه ی بدنام
مترجم :
شابک : 978-9643741686
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 208
سال انتشار شمسی : 1387
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 29 مهر

معرفی کتاب خانه ی بدنام اثر نجیب محفوظ

این کتاب مجموعه ای از چند داستان نوشته نویسنده مصری نجیب محفوظ (Najib Mahfuz) می باشد که با ترجمه حسین شمس آبادی و فرشته افضلی ، توسط انتشارات روزگار منتشر شده است .

کتاب خانه ی بدنام

نجیب محفوظ
نجیب محفوظ، زاده ی 11 دسامبر 1911 و درگذشته ی 30 آگوست 2006، نویسنده و نمایشنامه نویس مصری و برنده ی جایزه نوبل ادبیات در سال 1988 بود. محفوظ در یکی از محلات قاهره به نام جمیلیه به دنیا آمد. او که فرزند یک کارمند دولتی بود، از سال 1934 تا زمان بازنشستگی اش در سال 1971 در قسمت فرهنگی خدمات کشوری مصر کار کرد. محفوظ ابتدا در وزارت موقوفات به کار پرداخت و سپس رئیس بنیاد حمایت از سینما و در دوران پایان کارمندی، مشاور وزیر فرهنگ شد. او در طول دوران حرفه ای خود، 30 کتاب داستانی نوشت.محفوظ در آثار خو...
قسمت هایی از کتاب خانه ی بدنام (لذت متن)
به کار خود مشغول بود که خانمی اجازه خواست تا او را ببیند، زن نشست و گفت: - صبح بخیر استاد احمد ... خانمی کاملا میانسال با گونه هایی فرو رفته از شدت پژمردگی و خستگی و لب هایی برجسته. چشمانش نگاه خسته ای را منعکس می کرد و لباس های عزا به او اندوه و ترشرویی بخشیده بود و فورا از همان آغاز کلامش فهمید که به دیدن او آمده به این امید که او اقدامات لازم را در ارتباط با حقوق مستمری اش انجام دهد. مرد هم این اقدامات را به همراه سفارش به مدیر مربوط درآمدها تحویل داد. ولی درخششی در نگاه چشمان خسته زن نظر او را به خود جلب کرد. او خیال کرد که زن با نگاه خاصی میان دست پاچگی و شرم به او نگاه می کند.

غمگین و اندوهناک به خود گفت: «عجب زیانی». دلباخته اوشد، یک سال یا دو سال از او بزرگتر بود و برای بستن دهان دیگران، این راز را پیش خود محفوظ داشت. برخی از جوانان به اعتبار اینکه آن دختر شکار ساده ای است از روی طمع با او عشقبازی می کردند. ولی قلب او از سوء استفاده چیزی نشناخته بود. آن شب، دختر، نگاهی غیر منتظره به او انداخت. هر دو در شیرینی فروشی ایستاده بودند، دختر نگاهی نه چندان کوتاه به او انداخت که این نگاه احمد را مست و مدهوش کرد و به دور از جریان زمان و روزگار تلو تلویی خورد و آن نگاه قلبش را سرشار از شادی پیروزمندانه کرد. قلب او سرشار از خوشبختی و سعادتی تابناک شد که آن وسوسه ها را از قلبش ریشه کن کرد و از آن به بعد دیگر در آن صحبتهای حیوانی درباره خانه بدنام شرکت نکرد و ایمان آورد به اینکه احساس واقعی و خالص قلبش با اهمیت تر از همه آن چیزهایی است که گفته می شود. در شبهای ماه رمضان با کبریت از دور با او شوخی می کرد و آن را در طول راه روشن می کرد و دختر نیز آن را در پشت پنجره روشن می کرد. آن دو به هم قول دادند که در صحرای بندیره همدیگر را ملاقات کنند...