کتاب کیمیا خاتون

Kimia Khatoun
داستانی از شبستان مولانا
کد کتاب : 14085
شابک : 978-9643621964
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 285
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2004
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 48
زودترین زمان ارسال : 22 اردیبهشت

کیمیا خاتون (جلد سخت)
Kimia Khatoun
کد کتاب : 14086
شابک : 978-964-362-196-4
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 285
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2004
نوع جلد : زرکوب
سری چاپ : 48
زودترین زمان ارسال : 22 اردیبهشت

معرفی کتاب کیمیا خاتون اثر سعیده قدس

معمولا با مطالعه ی آثار ادیبان و عارفان بزرگ می توان تا حد زیادی به افکار و نگرش آنان نسبت به زندگی پی برد اما اینکه این انسان های بزرگ در زندگی شخصی خود چگونه مرامی داشته اند نیازمند کنکاشی ورای آثار به جا مانده از خود آن هاست.

با جستجو در هزارتوی تاریخ برای آشنایی بهتر با یک شخصیت بزرگ و اسطوره مانند گاه به اشخاص دیگری برمی خوریم که در سایه ی عظمت و جلال آن ها مخفی اند و همچون اسطوره ی مد نظر، مشهور نیستند. با این حال این افراد هم زمانی حیاتی داشته اند و قصه ای برای گفتن؛ و حتی به واسطه ی تعاملات و ارتباطات با آن انسان برجسته، ممکن است نکاتی در زندگانی شان وجود داشته باشد که از زاویه ی دید آن ها به مراتب جالب توجه جلوه کند.

رمان کیمیا خاتون داستان یکی از این افراد است. مولانا پس از فوت همسر اولش، با کراخاتون که زمانی زوجه ی محمد شاه بوده است ازدواج می کند. هر دوی آن ها از ازدواج سابق خود دو فرزند دارند. کیمیا که دختر کراخاتون از ازدواج قبلی اوست، به پسر مولانا به نام علاءالدین دل می بندد اما سرنوشت این عشق با ورود شمس تبریزی به قونیه تغییر می یابد. شمس با دیدن کیمیا دلبسته ی او شده و او را از مولانا خواستگاری می کند. این اتفاق عجیب مورد مخالفت همه به غیر از مولاناست و کیمیا نهایتا به ازدواج تن می دهد اما این تازه شروع زندگی پرفراز و نشیب اوست که داستان گیرای این رمان پرفروش را رقم می زند.

رمان کیمیا خاتون به قلم سعیده قدس، بیش از چهل بار در ایران به چاپ رسیده و پس از موفقیت در کسب جوایز عدیده ی ادبی، به زبان های ترکی و انگلیسی نیز بازگردانده شده است. از موارد تحسین شده در این رمان، وفاداری نویسنده به اصل رویدادهای تاریخی و در عین حال حفظ فضای با طراوت قصه پردازی مدرن در بستر تخیل است.

کتاب کیمیا خاتون


ویژگی های کتاب کیمیا خاتون

جایزهٔ کتاب سال پروین اعتصامی ۲۰۰۵

سعیده قدس
سعیده قدس از مؤسسان مؤسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک) است.او نویسنده چندین کتاب نیز بوده‌است. وی در فهرستی که روزنامهٔ وال استریت ژورنال برای ۵۰ زن برتر سال ۲۰۰۸ معرفی کرد و با رتبه ۴۵ یکی از معرفی‌شدگان بود. همچنین او نویسندهٔ رمان تاریخی موفق «کیمیا خاتون» است که از سال نشر (۱۳۸۳) تا سال ۱۳۹۱، بیست و پنج بار تجدید چاپ شده‌است.کتاب کارآفرینی اجتماعی به شیوه سعیده قدس که شامل زندگینامه و تحلیل عواملِ موفقیتِ وی است، به همت مرکز کارآفرینی دانشگاه صنعتی...
قسمت هایی از کتاب کیمیا خاتون (لذت متن)
پیرمرد به تیرک بادبان تکیه داده و باد به سختی موهای تنگ و بلندش را به بازی گرفته بود. پاهای تکیده اش را با پاشنه هایی که خاک سرزمین های دور لابه لای ترک هایش سیمان شده بود. در آغوش می فشرد. پیراهن بلندی که شاید روزی سفید بوده، خیس از باران و تراوش امواج توفنده، به تنش چسبیده بود. هر تکان کشتی می توانست بدن رنجورش را طعمه ی موجی غرنده کند، اما باکی ش نبود؛ انگار اصلا آن جا سیر نمی کرد، چشمان ماتش به دوردست ها دوخته شده بود. ملاحان از ترس توفان، بی هدف به این سو و آن سو می دویدند و از شدت وحشت به زبان های غریب - بی اهمیت به این که کسی می فهمد یا نه. با خود و دیگران حرف می زدند. بعضی نیز زانو زده بر کف خیس عرشه، چشم برآسمان، خم و راست می شدند و وردهای عجیب می خواندند. کسی به فریادهای خشمگین ناخدا وقعی نمی گذاشت، در چند قدمی مرگ، کسی را با ناخدا کاری نیست. حالا دیگر کار با خدا بود و بس. هنگام باران های موسمی هنوز نرسیده بود و کسی در آن فصل پیش بینی توفان نمی کرد، اما مثل اجل معلق نازل شده بود. ملاحان خوب می دانستند که در این دریای دیوانه، کسی از این گونه توفان های ناگهانی جان سالم به در نخواهد برد. مطمئن بودند طولی نخواهد کشید که همگی طعمه ی امواج سیاه آدم خوار خواهند شد. پیرمرد اما اصلا نمی ترسید. می دانست اگر کشتی در سیاہ ترین عمق اقیانوس هم به گل بنشیند، او یک نفر نخواهد مرد. ماهی یونس او را دوباره برخاک نفرین شده تف می کرد تا کشد آنچه باید یکشد. مرگ برایش خاصی بود، اما قرار نبود او خلاص شود. شاید هم اصلا مرده بود و این سفینه داشت او را به سوی بارگاهی می برد که عمری در طلب خاک بوسی اش شرق و غرب را پرسه زده بود. آیا او را نزد کسی می بردند که روزی توهم قربت وی، از این پیر درهم شکسته هیولایی ساخته بود و باز در غوغای نفس کش های مستانه و پرغرور راه را به سوی او باخته بود؟ ببین آن قلندر تیغ کش را چه زار زار می برند. اگر کسی را یارای نگریستن به چشمان عجیب او می بود، التماس را در آن می دید. التماس به باد که تندتر و تندتر بوزد و او را هرچه دورتر و دورتر ببرد.