کتاب رومی

Rumi
جلال الدین محمد

  • 10 % تخفیف
    قیمت : 75,000 | 67,500 تومان

  • موجود
  • انتشارات: نگاه نگاه
    نویسنده:
مشخصات کتاب رومی
شابک : 978-6003763371
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 576
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2016
نوع جلد : زرکوب
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 17 آذر

معرفی کتاب رومی اثر بهمن شکوهی

روایتی تاریخی و خواندنی پیرامون زندگی معنوی، عاشقانه و ادبی شاعر پرآوازه ی ایرانی، جلال الدین محمد بلخی. در این کتاب دوران شگفت انگیز کودکی مولانا، عشق او به گوهر خاتون، دلدادگیش به شمس تبریزی و روی آوردن وی به شعر و شاعری با زبانی شیرین و روان حکایت می شود.

روایتی حیرت انگیز، قصه ای از بلخ تا قونیه، سلوک عاشقانه و زندگی پرماجرای مولانا در بستری از واقعیت و افسانه. روزگار و زندگی یکی از شگفت آورترین عارفان جهان و عشق شورانگیز وی با گوهر خاتون، اوج زندگی عاشقانه و از دست رفتن دلدار، دیدار شگفتش با شمس تبریزی و تحول روحی او که بس شایعه در اطرافش ساخت و بالاخره جوشش شعر از بن جانش یا ردیف شدن مسلسل وار کلمات چون الماس های تراش خورده در کنار هم، تصویری در بستر تاریخ از روزگار تیرۀ حمله مغولان. تلفیقی استادانه از تاریخ، داستان و افسانه که یکی از پرشورترین عاشقانه ها را برساخته است.

کتاب رومی

قسمت هایی از کتاب رومی (لذت متن)
قرن سیزدهم عصر شوربختی که مردم از روزگار دور از رسیدن آن هراس داشتند تازه فرا رسیده بود. شیطان که خمیره اش از آتش بود، به زمین آمده بود تا در منجلاب زندگی انسان ها بگردد و شواهدی بیابد تا ثابت کند انسان در ذات خود پست و خونریز و بی شرف است، هم زمان با شیطان روحی اثیری که از زمان هبوط در ابدیتی بدون مرگ بر زمین پرسه می زد در پی موجودی از جنس خود می گشت تا تنهایی هولناکش را پر کند، برخلاف نقش دشمنانه روح اثیری و شیطان، هر دو بازیگر یک نمایش بودند که در آن یکی انسان را به سوی پلیدی و تباهی رهنمون می شد و دیگری به نور و سلامت و زیبایی دلالت می کرد. زمین هیچگاههیچ گاه از این دو رقیب خالی نمی شد، روح اثیری همه جا بود و شیطان هم خستگی ناپذیر به دل فریبی خود مشغول بود.

حضرت استاد، قشون شاهی نزدیک نیشابور خیمه گاه دائمی دارند، از کبوتران نامه بر قشون استفاده کنید، اگر طفل را نمی شود به نیشابور رساند، احوالش را با کبوتر پیک به نیشابور بفرستید و از فرید الدین استعلام کنید. از پادگان نیشابور تا بازار راهی نیست، فقط اذن سلطان علاءالدین لازم است. بهاء ولد دستی بر شانه برهان الدین زد و گفت: اذن علاء الدین با من، مرقومه ای بنویس، ملکه خاتون مهر کند، با محافظان طبیب به مقر شاه بازگردید و مکتوب را به پادگان نیشابور پرواز دهید، دو روز بعد کبوتر پیک باز خواهد گشت خون کودک اندرونی روی شکم جلال الدین ماسیده بود امّا جلال الدین آرام نمی گرفت، بهاءولد دوباره نگاهی به عمید مروزی کرد و با نگرانی پرسید: _ تا اذان مغرب فردا؟ طبیب پاسخ داد: وقت را از دست ندهید. برهان الدین مقابل مومنه خاتون زانو زد، در چشمان لرزان و سرخ مومنه خاتون خیره شد. مومنه خاتون آرام گفت: سید دستم به دامنت، من فرزندم را از تو می خواهم….

جلال الدین در گوش سید گفت: سید آن مرد آخر صف، از سمرقندیان نیست، او خضر پیامبر است. برهان الدین گفت: می دانم جلال الدین، می دانم، فقط بگو “سبحان الله” و سرجایت برگرد. جلال الدین در گوش برهان الدین گفت: از کجا می دانی؟ برهان الدین گفت: جلال الدین وقتی او وارد شد تغییر را در صورت تو دیدم. کسی او را نمی بیند، حالا برگرد و سرجایت قرار بگیر، “سبحان الله” یادت نرود.