یکی از دوست داشتنی ترین و زیباترین کتاب هایی که در این مدت خوانده ام.
اصیل، هوشمندانه و ضروری.
خواندن این کتای تا حدودی شبیه یک رقص آرام، عاشق شدن یا شنا کردن در اقیانوس در یک روز بارانی است.
می گوید: «می خوام از هم جدا بشیم.» اول فکر می کنم شوخی می کند. دوازده ساعت پیش در همین مکان بود که یکدیگر را ملاقات کردیم. با آرنجش ضربه ای به من می زند و می گوید: «هنری؟ یه چیزی بگو.» «چی بگم؟» «نمی دونم. درمورد هرچیزی که داری بهش فکر می کنی.» درحالی که سعی می کنم کمی جابه جا شوم و حالت نشسته بگیرم می گویم: «دارم به این فکر می کنم که کاملا غیرمنتظره بود و خیلی هم مزخرف. ما بلیت هواپیما خریدیم. بلیت بدون بازپرداخت و غیرقابل تعویض، بلیت هواپیما برای دوازدهم مارس.»
سمت راست لب خود را گاز می گیرد. خیلی تلاش می کنم به بوسیدنش فکر نکنم. «تو گفتی که من رو دوست داری.» می گوید: «البته که دوستت دارم» و سپس در ادامهٔ حرف های ناراحت کننده اش بر واژهٔ عشق تأکید می کند و ادامه می دهد: «ولی فکر نمی کنم عاشقت باشم. خیلی تلاش کردم. واقعا خیلی تلاش کردم.» این کلمات غم انگیزترین کلمات در تاریخ عشق می باشند. من واقعا خیلی تلاش کردم عاشقت باشم.
ترجمه کدوم انتشارات بهتره و سانسور کمتری داره که بخوام تهیه کنم؟
من این کتاب رو از نشر کوله پشتی خوندم. خیلی روان بود و بدون سانسور، قلمشون و توصیفاتشون رو دوست داشتم توی دو روز تمومش کردم و راستش دلم برای هنری و ریچل تنگ میشه واقعا از خوندنش لذت بردم شکسته دل.. تو فکر میکنی خواهی مُرد اما هرروز پس از آن روز وحشتناک به زندگی ادامه خواهی داد "واژه هایی در اعماق آبی دریا"
ساعت 1:14 دقیقه بامداد تموم شد. این کتاب، یکی از کتاب هایی بود که آرزو میکردم کاش تموم نمیشد، آرام آرام میخواندم و از تک تک صفحات لذت بردم. آرزو کردم که کاش لترلایبری وجود داشت، میتونستیم نامه هایی بنویسیم و دریافت کنیم، و زیر جملات کتاب موردعلاقه مون خط بکشیم، یادداشت بنویسیم، امیدوارم روزی لترلایبری به وجود بیاد. یکی از مواردی که توی کتاب خیلی دوست داشتم توضیحاتش راجع به سوگ بود. اینکه چقدر قشنگ نوشته بود، چقدر درکش کردم، چقدر غمگین بود و چقدر که من رو یاد کسی انداخت. ‼️اسپویل‼️ و موردی که اصلا خوشم نیومد این بود که چرا هنری باید انقدر نابینا باشه که نتونه ببینه ایمی اون رو بهخاطر خودش نمیخواست؟ اصلا، چرا ایمی باید برای اینکه تنها نباشه سراغ هنری میومد؟ چرا هنری هم هر دفعه قبولش میکرد؟ ‼️پایان اسپویل‼️ و در نهایت، بهترین کتاب عاشقانه ای بود که خوندم، عاشق کتابای عاشقانه ایم که فقط راجع به ”عشق“ صحبت نمیکنن.
حقیقت جالب در مورد این کتاب اینه که نکته و موضوع اصلی اون در مورد داستان عاشقانهی هنری و ریچل نبود؛ در مورد فقدان بود. ریچل داستان رو با اعتراف به غمش از نبود کال شروع کرد و اینکه چقدر اون غم به وجودش گره خورده، طوری که جایی برای احساسات دیگه در وجودش باقی نمونده، از جمله احساس علاقهش به هنری. و هنری، عشق نافرجامش به اِمی و هویت گرهخوردهی خانوادهاش به هاولینگ بوکس ، که هردوی اونها رو از دست داد. غم فقدان چیزی که دوستش داشتی و بخشی از وجودت میدونستی.. چطوری باید با چنین غصه ای زندگی کرد؟ سوال بزرگ این کتاب همین بود. و جواب مشخصی هم وجود نداره. افراد بازمانده محکومند به ادامه دادن، هر کسی به روش خودش. من داستان خودم رو در دل داستان اونها، هنری، ریچل، مایکل، جرجی، کال.. دوباره بارها و بارها زندگی کردم. با دیدن رنج اونها، رنج خودم برام تداعی شد. داستان ساده ای بود؛ نه ماجرای پیچیدهی هیجانانگیزی داشت و نه معمایی برای حل کردن و فهمیدن. بودن با این شخصیتها مثل یک سفر دوست داشتنیِ کوتاه بود. دیدن اینکه عشق واقعا در لا به لای خطوط زندهست، دل انگیز و دوستداشتنی بود و بینهایت از خوندن این کتاب خرسندم. پینوشت: انسانها به کلمات و رویاها نیاز دارن. چه رویایی بهتر از نگهداری از کلمات انسانها و روح اونها که روی صفحات کتابها ریخته شده؟ دلم میخواد یه روز لترلایبرری خودم رو باز کنم و بگذارم عشق، غم، شادی و زیبایی روح انسانهای غریبه و آشنا در کتابهای اونجا ماندگار بشه، به یاد ایدهی مایکل و سوفیا :)
کتاب هایی که راجب کتابفروشی و کتابها نوشته شدن واقعا تو یه لیگ دیگه ای از کتابها زیبا هستن اما تمایز این کتاب و آرامشش به تنهایی>>>>
توی برههی سنگین عجیب زندگیم، یهویی این کتاب رو باز کردم و شروع به خوندنش کردم، و الان واقعا شیفتهاش شدم! آرامش و غم زیبایی رو توی قلبم به جا گذاشت. کال خیلی عجیب تو دلم نشست. خیلی شخصیت به یادموندنی برام شد..و چقدر سر عشقش که فرصت شکفتن نداشت غمگین شدم. عاشق جرجی عجیبش هم شدم :)عاشق نامههایی شدم که لای کتابها به یادگار گذاشته بودن..خوندن این کتاب برام حس حس زیبایی داشت.!♡
بر خلاف تمام کتابای تینیجریه دیگه که شخصیتا خام ترن این کتاب واقعا قشنگ و دلنشین بود و اصلا مثل بقیه کتابای تینیجری نیست ارزششو داره که بخونیدش من از نشر کوله پشتی گرفتم و راضی بودم💙🤌🏻
به جرات میگم یکی از بهترین رمانهای یانگ ادالت درمورد کتاب و کتابفروشی و افراد کتابخونه !:) اسم کتاب واقعا برازندشه آبی در زبان انگلیسی ارجاعیت به غم داره و توی سطر به سطر این کتاب اون رو حس خواهید کرد من هر دو ترجمه این کتاب رو خوندم و بنظرم نشر آموت ملموستر بود
کدوم سانسور کمتری داره؟
کتاب کاملا تینیجری هستش مناسب تینیجرا ۱۱ تا ۱۵ سال این حدودا . متاسفانه من نتونستم از یه جایی به بعد ادامه بدم کتابو جذابیت نداشت برام . ولی اگر علاقه به این سبک دارید حتما بخونید مطمئنا لذت میبرید.
فصلهای این کتاب به صورت یکی در میون از زبان ریچل و هنری هست و بعضی از قسمتهای کتاب هم به نامههای کتابخانه نامهها اختصاص داده شده. این کتاب هیجان خاصی نداشت اما خوندنش اونقدر آرامش بخش بود و حس خوبی بهم میداد که باعث شد پنج روزه بخونمش. به قول کریستال ساترلند خواندن کلمههای آبی تیره حسی شبیه یک رقص آرام دارد. من این کتاب رو از نشر آموت خوندم و راضی بودم.
"آدمها بعد از مرگ، در افراد و چیزهایی که دوست داشتند ادامه پیدا میکنند" من این کتاب را با ترجمهی خانم نفیسه حسن زاده از نشر آموت خوندم. ترجمه روان بود ولی خب، سانسور داشت. کاش سایهی سانسور از صنعت نشر ما کم میشد... همین الان خوندن کتاب را تمام کردم.کتاب روان بود و خوب پیش میرفت. این یک نقد یا معرفی نیست... این صرفا احساسات من دربارهی "کلمههای آبی تیره" هستش: احساساتی هستند که من اونها رو با رنگ توصیف میکنم چون هیچ کلمهای برای اونها سراغ ندارم...حسی که در طول خوندن این کتاب داشتم یکی از اونها بود... این کتاب برای من آبی بود! پر از جملهها و واژههایی که زیرشون خط کشیدم و هایلایتشون کردم... پر از حاشیه نویسی و علامتگذاری و گمون میکنم این کار(علامت زدن و حاشیه نویسی) بزرگترین نوع احترامی بود که میتونستم به این کتاب بگذارم.دلم میخواد بنویسمشون و از طرفی انگار نمیشه!...نمیدونم... انگار متعلق به همون صفحات هستند نه جای دیگهای... این کتاب در واقع یه رمان نوجوانه ولی برای من وقعا دوستداشتنی بود. خوشحالم که خوندمش! پینوشت: کاش یه روز، یه کتابفروشی، با یه بخش "نامهها" پیدا کنم...
ممنونم از نظر قشنگ و تاثیرگذارتون 🥺✨ الان دیگه این کتاب رفت تو لیست خریدم...
من این کتاب رو دوست نداشتم چرا که بیشتر کتاب رو دیالوگهای تکراری داشت و گنگ بود ، از سری کتابهای الکی معروف شده
برعکس ، متأسفانه نسبت به محتوا و داستان قشنگش خیلی کم شناخته شده.
بیییی نظیر! خیلی خیلی حس خوبی داشت خوندنش و خیلی دوستداشتنی و زیبا بود دلتون نمیخواد تموم شه
در ابتدا باید بگم من کلمههای آبی تیره از انتشارات آموت با ترجمه خانم حسن زاده رو خریدم و مطالعه کردم و راضی بودم و دیگه اینکه به نظر من این کتاب و داستانش بیشتر برای سنین نوجوان جذابه اما به طور کلی بد نبود از اون دست کتاب هایی هست که حول یک کتابفروشی و اتفاقات درون اون میگذره