بانوی پاریسی ما

In Other Rooms, Other Wonders

مشخصات کتاب بانوی پاریسی ما
مترجم :
شابک :978-600-7443-89-7
قطع :رقعی
تعداد صفحه :221
سال انتشار شمسی :1395
سال انتشار میلادی :2009
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :1
زودترین زمان ارسال :---

برنده جایزه کامن ولث 2010

برنده جایزه Story

از پرفروش ترین کتاب های نیویورک تایمز

نامزد جایزه پولیتزر

نامزد جایزه ملی کتاب آمریکا

معرفی کتاب بانوی پاریسی ما اثر دانیال معین الدین | ایران کتاب

کتاب بانوی پاریسی ما، اثری نوشته ی دانیال معین الدین است که نخستین بار در سال 2009 انتشار یافت. این مجموعه از داستان های به هم مرتبط، به سبک کتاب «دوبلینی ها» اثر جیمز جویس، از طریق پرداخت به زندگی های در هم تنیده ی زمین داران و کارکنان آن ها در مزرعه ای خانوادگی در حومه ی لاهور پاکستان، تصویری جذاب از مکان و مردمی خاص را خلق می کند. خدمتکاران خانه ی اشراف زاده ای فئودال، روستاییانی که چشم به الطاف او دارند، و آشنایان دور و نزدیکی که بخت خود را در زندگی در شهر آزموده اند، با مزایا و معایب سکون، از بین رفتنِ تدریجی سنت ها و ضربه ی شوکه کننده ی تغییر مواجه می شوند و باید خود را برای جنبه های کمتر شناخته شده ی زندگی آماده کنند.

کتاب بانوی پاریسی ما

نکوداشت های کتاب بانوی پاریسی ما
Remarkable... a poignant picture of Punjabi life.
شایان توجه... تصویری گزنده از زندگی پنجابی.
The Economist

A collection full of pleasures.
مجموعه داستانی سرشار از لذت.
Washington Post Washington Post

Dark but full of beauty.
تاریک اما آکنده از زیبایی.
Entertainment Weekly Entertainment Weekly

قسمت هایی از کتاب بانوی پاریسی ما (لذت متن)
زمستان ها، گرمای اتاق های خانه اش با شومینه ای فراهم می شد که دم غروب روشن می شد؛ تابستان ها، اتاق هایش بسیار خنک نگه داشته می شدند. در برخی از شب ها که آن ها را شب های بد می نامید، قرص خواب آور می خورد که باعث به وجود آمدن گودی های کبودی زیر چشمهایش می شد. پرتره ای از او در اتاق غذاخوری میهمان ها به دیوار آویزان بود و او را لم داده روی مبلی راحتی نشان می داد، یک کفشش از پای زیبا و ظریفش آویزان بود، انگار پایش را تاب می داد، پوستش مخملی و یکدست سفید بود؛ تنبل و خطرناک به نظر می آمد، انگار در کمینگاه انتظار می کشید و طعمه ی این دام، خودش بود.

سهیل پاییز آن سال را در خانه ی اعیانی خانوادگیشان در شهر کراچی گذراند؛ در عمارتی تودرتو و بی قواره و آنقدر بزرگ که می توانست ارتباط با پدر و مادرش را که در خانه ی قدیمی ساکن بودند و او را در سوییت زیر درخت بسیار بزرگ انتهای باغ به حال خود رها می کردند، تحمل کند. وقتی به مادرش گفت که می خواهد برای دیدن هلن در تعطیلات کریسمس به پاریس برود، او لبش را گزید، اما حرفی نزد. چند روز بعد، سهیل او را تنها در اتاق نشیمن دید که چای می خورد و منتظر میهمان هایش بود. مادر سهیل، بانوی زیبا و سرشناسی از خانواده ی فرهیخته و مشهور لاکناو بود و حالا در چهل و پنج سالگی همه ی افراد طبقه ای خاص در کراچی را می شناخت، به میهمانی های ناهار و شام و بازی چوگان و تمام عروسی های باشکوه و مد روز می رفت، بیشتر اوقات با هواپیما به لاهور و اسلام آباد می رفت و تابستان ها را در لندن می گذراند.

«یه چیزی توی جیبمه، می خوای بدونی اون چیه؟» نواب این را گفت و به لب و لوچه ی آویزان زنش نگاه کرد. زن گفت: «من این بازی رو بلدم.» دستش را جلو برد و عینک نواب را صاف کرد و ادامه داد: «چرا همیشه عینک تو کجه؟ فکر کنم یکی از گوش هات از اون یکی بالاتره.»