کتاب فکرهای خصوصی

Private thoughts
کد کتاب : 16587
شابک : 978-6226209090
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 128
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2019
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 9 مهر

معرفی کتاب فکرهای خصوصی اثر یاسمن خلیلی فرد

فکر های خصوصی نوشته ی یاسمین خلیلی فرد، مجموعه ای است از یازده داستان کوتاه. این داستان ها در فضایی رئالیستی روایت می شوند، شخصیت ها انسان هایی معمولی اند و داستان های معمولی نیز دارند. خبری از قهرمان پروری نیست چرا که دغدغه ها و مشکلات در سطحی عادی و آشنا می گذرند. آنچه بیشتر از همه در زندگی مدرن متحول و دگرگون شده، روابط میان افراد یک جامعه ی مدرن است. تغییری که انسان را وادار به واکنش می کند، واکنش هایی که می تواند درست یا غلط، سنتی یا جدید قلمدادشان کرد. «فکرهای خصوصی»، «چمدان»، «نامه خداحافظی»، «نامادری»، «پسرخوانده»، «کلاه گیس فروش »، «نامبر فایو»، «صدا»، «دور از او»، «مک دونالد، خیابان تورینو» و «درد مشترک» یازده داستان این کتاب اند.

کتاب فکرهای خصوصی

یاسمن خلیلی فرد
درباره من-فوق لیسانس کارگردانی سینما از دانشکده سینما تئاتر دانشگاه هنر تهران. -فعالیت در مطبوعات به عنوان منتقد از 12 سالگی. -منتقد روزنامه بانی فیلم از سال 1384. منتقد روزنامه هنرمند. -منتقد نشریات سروش هفتگی، دوهفته نامه نیم رخ (1382-1384) -نویسنده ی رمان «یادت نرود که ...» منتشر شده در آبان 94، چاپ دوم بهار 95نشر چشمه. -نویسنده کتاب "نقش جنگ بر سینمای غیرجنگی ایران" (نشر نظر) -عضو انجمن منتقدین سینمای ایران. - کارگردان ، دستیار کارگردان، منشی صحنه در چند فیلم کوتاه. -فیلمنامه ...
قسمت هایی از کتاب فکرهای خصوصی (لذت متن)
هیچ وقت فکر نمی کرد روزی کلاه گیس فروش شود. از بچگی می دانست که قرار نیست دکتر و مهندس شود، در واقع توانش را نداشت. هیچ وقت شاگرد درسخوانی نبود. خیلی تنبل هم نبود. متوسط بود، متوسط متوسط. آدم های متوسط به چیزهای متوسط فکر می کنند، اندازه آرزوهایشان خیلی بزرگ نیست، کوچک هم نیست، متوسط است. دوست هایی که پیدا می کنند مثل خودشان متوسط اند، تفریحاتشان هم متوسط است. در کل کیفیت زندگی برایشان متوسط است. وقتی مدرسه می رفت، آخر هفته ها پدر با پیکان سفید یخچالی اش می بردشان شمال شهر، معمولا تجریش و گاهی هم پارک جمشیدیه. عطیه و خواهرش پارک نیاوران را هم دوست داشتند. گربه های خوشگلی آنجا جولان می دادند و دو خواهر به شان غذا می دادند. آنجا وقتی خانم های خوش پوش و آراسته بالاشهری را می دید خودش را جای آن ها تجسم نمی کرد. هیچ وقت نخواسته بود مثل آن ها شود، درواقع می دانست که امکانش وجود ندارد. آدم واقع بینی بود و می دانست نباید دنبال چیزهای دست نیافتنی باشد و حواسش به سقف آرزوهایش بود؛ اما چیزی که همیشه فکرش را به خود مشغول می کرد این بود که خوب می شد اگر روزی آرایشگر این خانم های خوش پوش و آراسته شود. آرایشگری ازنظرش شغل هیجان انگیزی بود، این که آدم ها را از آنچه هستند بهتر کنی خودش یک جور هنر است. اولین بار در چهارده سالگی جرئت کرده بود این علاقه را با مادرش در میان بگذارد. مادر لب گزیده بود و فورا به پدر گفته بود. پدر هم اخم و تخم کرده بود و عطیه متوجه شده بود آرایشگر شدن منتفی است. حساب عالیه، خواهر بزرگش، از حساب او جدا بود. با این که هر دو دختران یک خانه بودند، خواهرش بلد بود آرزوهای بزرگ بکند و آن قدر پشتکار داشت که به شان برسد. خواهرش همیشه می خواست وکیل شود. کلاس کنکور رفت، درس خواند و کسی امتیاز خاصی برایش قائل نشد، اما قبول شد. حقوق. تهران نه اما شیراز قبول شد، آن هم دانشگاه سراسری. پدر به عالیه افتخار می کرد، چون تنها فرد خانواده شان بود که دانشگاه قبول شده بود، آن هم سراسری. عطیه می دانست نمی تواند مثل عالیه باشد، اما نه حسادت می کرد و نه خیلی برای خواهرش خوشحال می شد. شاید تفاوت در ابعاد آرزوهایشان باعث می شد او هرگز درک درستی از آنچه خواهرش به آن رسیده بود نداشته باشد و نفهمد عالیه با چه زحمتی به آن موقعیت رسیده.