«همهچیز از سیاهی کوچک روی بازوی سهراب شروع شد؛ اونقدر این کبودی بزرگ و بزرگ شد که یک شب خواب دیدم کل آسمون سیاه شده؛ درخت سرو افتاده؛ ستارهها دونه دونه دارن میچرخن و از صفحه نقاشی میافتن روی خاک؛ فقط یک بوم سیاه و خالی رنگ قیر باقی مونده؛ چای توی فنجون سفالی قرمز یخزده، پروانه از روی دستگیره پنجره بیمارستان بیرون پریده؛ گربه تیمور لنگ شده؛ آرزوی فرنگیس نقش آب شده، شکم کوزه شکسته؛ من روی پرده سینما توی حلقه کوچکی وسط سیرک میرقصم؛ گردن زرافه شکسته و از آسمون به زمین افتاده؛ توی لاک بزرگی فرورفتم؛ سودابه دستهای بزرگ تابهتایی رو دست گرفته…»
پرارین پورحاجی زاده نویسنده ایرانی متولد سال 1363 میباشد.
با هر صفحهی که میخوندم بیشتر تو عمق مفاهیم میرفتم
واقعا نمیدونم چطور باید احساساتی که بعد از خوندن این کتاب داشتم رو توضیح بدم. داستانت مثل یک موج آروم شروع شد، ولی همونقدر عمیق، همونقدر واقعی که وسطاش دیدم قلبم بین عشق و غم گیر کرده. قلمت یه جور خاصیه… از اون مدل نوشتنهایی که آدم رو مجبور میکنه مکث کنه، نفس بکشه و دوباره برگرده بخونه؛ چون نمیخواد حتی یک جملهاش از دست بره. واقعاً تبریک میگم؛ تونستی عشق رو بدون شیرینیِ مصنوعی، و درد رو بدون اغراق، کنار هم بذاری و یه دنیای کامل بسازی. از اون کتابهایی که بعد از تموم شدنش تا چند دقیقه خیره میشی و فقط فکر میکنی… مرسی که نوشتی. مرسی که همچین تجربهای ساختی. منتظر آثار بعدیت میمونم، چون بعد از این کتاب مطمئنم هرچی بنویسی ارزش خوندن داره.
داستان قابل لمس بود شخصیتها به خوبی پرداخت شده بودن