با از بین رفتن مخروطها که جهان را از خطر نابودی نجات داد، بسیاری از مردم با خیالی آسوده به جشن و شادی پرداختند. شهاب نیز مغرور از این پیروزی سعی میکند زندگی عادی ای که دکتر دانان از او دزدیده بود را از سر بگیرد کنار خانواده اش آرامش را تجربه کند و با دوستانش وقت بگذراند. اما آن طور که بسیاری فکر میکنند دشمن نابود نشده است بلکه در میان آنها نفس میکشد با آنها همراه میشود و منتظر است تا در اولین غفلت خنجرش را در تنشان فرو کند. در سقوط نقابها شهاب و دوستان قدیم و جدیدش باید با دشمنی ناپیدا که اهداف شومی دارد روبه رو شوند. اما چطور باید دشمن را پیدا و با او مقابله کنند؟