سپس به سوی آسمان قدم زد و به سمت خانهی نجوم رفت. خانهی نجوم شلوغ بود و همسایهها با تعجب او را میدیدند. به خانهی خود که رسید، سرش را تکان داد و به بچهی نجوم گفت: آرام باش. بچهی نجوم گریه میکرد و از آنها میترسید. بچههای کوچک گریه میکردند و به هم چسبیده بودند و زار میزدند.
به محمد گفتند: چرا او را کشتهای؟ چه اختلافی داشت؟
محمد به آنها نگاه کرد و با خشونت به آنها خیره شد.
دستهایش از پشت بسته شده بود و مدام تقلا میکرد. محمد گفت: با
بچهی نجوم اختلافی نداشتیم، آنها همسایهی نجوم بودند.
محمد گفت: ما تنها بودیم و آنها دو نفر بودند. همسرش قرار داد خودش به دام افتاد.
امر کرد: بگذار کنید من زن و بچه دارم، مجبور شدم. او را تهدید کردند.
گفتند: از این ماجرا چشمپوشی نمیکنیم.
با تعجب گفتم: زندان؟
حاکم گفت: آری، برای قتل نجوم مجازات این مرد همین است.
به همسایهاش از حزن محمد چهره درهم کشیدند. محمد چشم انتظار ماند.