میتوانم تصور کنم چهکار میکنند اما نمیتوانم چشمهایم را باز کنم. پلکهایم سنگین است. باید مرا آورده باشند پشت آن دری که رویش نوشته شده «هیس»، باید آنها، همه، پشت آن در منتظر خبری از من بوده باشند. زنم باید سراسیمه به اینطرف و آنطرف دویده باشد. پیش این دکتر، آن دکتر، پیش پرستارها و چیزهایی پرسیده باشد. باید حرف هیچکدامشان را باور نکرده باشد و دخیل بسته باشد به هرکدام که اول از همه به ذهنش آمدهاند.