نینا سوان پس از مرگ ناگهانی همسرش، کارت تسلیتی از نیک رادکلیف دریافت میکند؛ دوست قدیمی همسرش که حالا مایل است دوباره با او ارتباط برقرار کند. نیک مردی باوقار و خوشسلیقه است؛ لبخندی دلنشین دارد که میتواند هر دلی را نرم کند و بهخوبی میداند چگونه آدمها را دستکاری روانی کند. اما اش، دختر بزرگسال نینا، به او بدگمان است. از نظر او، نیک بیش از حد آراسته، بیش از حد بینقص و آنقدر خوب است که باورپذیر نیست. اش بیآنکه مادرش را در جریان بگذارد، شروع به بررسی گذشته نیک میکند و آنچه کشف میکند، بسیار نگرانکنندهتر از چیزی است که انتظارش را داشت. در شهری نزدیک، مارتا یک گلفروش با دختر نوزادش و همسر فداکارش، آلیستیر، زندگی میکند. اما مدتی است که آلیستیر بیش از گذشته برای کار سفر میکند و هر بار چند روزی ناپدید میشود. وقتی مارتا درباره این غیبتهای مکرر از او سوال میکند، آلیستیر همیشه توضیحی منطقی ارائه میدهد؛ با این حال، مارتا نمیتواند از این احساس رهایی یابد که چیزی درست نیست. سرنوشت نینا، مارتا و اش بهزودی به هم گره میخورد و آنها را به حقیقتی شوکهکننده و بسیار تاریکتر از آنچه تصور میکردند میرساند. هر سه بهزودی آرزو خواهند کرد که به یک هشدار ساده توجه کرده بودند: «نگذار او وارد شود.» اما گذشته را نمیتوان برای همیشه پنهان نگه داشت.