بالاخره به گاراژ آمدیم. مسافرین تکمیل و همه حاضر بودند. من با سرعت کاغذی گرفتم که به مشهد بنویسم و از عزمی که برای رفتن به نجف داشتم، اطلاع دهم. مجال نشد نامه را تمام کنم. گفتند: سوار شوید. آری، وقتی خدا چیزی را اراده کند، به همین سرعت اسبابش را فراهم میکند.
شاگرد شوفر این شخص، هم سن من بود. اهل بغداد بود و او را هم به شکل قاچاق آورده و میبردند. اما پسری بود جلف، و رفتارهایش باعث آزار من میشد. هرچند در راه، هنگام پنچریها و خرابیهای ماشین به او کمک میکردم، منظور نمیکرد و همچنان مرا اذیت میکرد. به هرشهری که میرسیدیم، مجید ما را رد میکرد. تا اینکه رسیدیم به قصر شرین...
نویسنده ایرانی متولد 1378 است.