چند روز از سی سالگیام گذشته بود. فاطی، آخرین دوست مجردم، داشت ازدواج میکرد. تصور تنها ماندن و تنها مجرد اکیپ شدن برایم آزار دهنده بود. آنقدر حس پوچی و خودکمبینی داشتم که رفتار احترامآمیز پیشخدمت کافه، حس ارزشمند بودن در من ایجاد میکرد. در کافه باز شد و کتی وارد شد. تازه از آلمان آمده بود و رفتارش ساده و بیتعارف بود. منو را نگاه کرد و گفت: کیک بستنی. قرارمان برای صحبت در مورد ورزش و کاهش وزن کتی بود، اما او کیک بستنی سفارش داد!