عجیب است، باز هم همان صدا، باز هم همان شبح را در دل آسمان شنیدم و دیدم. از وزوایی پرسیدم: یعنی چیست؟ گفت: بومیهای اینجا میگویند هر روز نزدیک غروب، شاهینی از قله کوه بر آفتاب بلند میشود سه بار در دل آسمان چرخ میزند و بعد ناغافل غیبش میزند. با رفتن او شب از راه میرسد. به او گفتم: یعنی تو این را باور میکنی؟ گفت: اگر باورش نکرده بودم صبح تا حالا اینقدر پاپیچ تو نمیشدم که بگذاری بهجای تو امشب من به خط بر آفتاب بزنم.