1. خانه
  2. /
  3. کتاب پلاک فرمانده

کتاب پلاک فرمانده

3.5 از 1 رأی

کتاب پلاک فرمانده

زندگی نامه شهید علی صبوری قمی
Pelak-e Farmande
ناموجود
120000
معرفی کتاب پلاک فرمانده

«پلاک فرمانده» با بهره‌گیری از روایت‌های دست‌اول خانواده، دوستان و همرزمان شهید، تصویری انسانی، ملموس و سه‌بعدی از این فرمانده مهندسی رزمی لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) ارائه می‌دهد. این اثر، خواننده را گام به گام و هم‌قدم با شهید صبوری قمی پیش می‌برد؛ از روزهای پرالتهاب و شکل‌گیری انقلاب دوم در ماجرای تسخیر لانه جاسوسی و آن 444 روز سخت و پرفرازونشیب حفاظت از گروگان‌ها، تا حضور مستمر و خستگی‌ناپذیر او در میدان‌های مهندسی رزمی و خطوط مقدم نبرد. روایت کتاب با اوج‌گیری در عملیات بزرگ و سرنوشت‌ساز خیبر، و سپس با فرود غم‌انگیز اما عزتمند شهادت و مراسم وداع به پایان می‌رسد و در نهایت، مسیری کامل از یک زندگی مجاهدانه و سراسر تعهد را ترسیم می‌کند.

در بخشی از کتاب «پلاک فرمانده» می‌خوانیم

کارت فرماندهی‌اش را نشان داد و گفت که «من فرمانده هستم. باید برای سازماندهی نیروها و هماهنگی با حاج‌همت به عقب بروم. به حرفم گوش کن.» دو نفر جلو نشسته بودند. گفتم: «مجبوری عقب بنشینی‌ها!» پذیرفت و در قسمت بار وانت تویوتا به کابین ماشین تکیه زد. حرکت کردیم سمت دژ. بعثی ها با توپخانه و کاتیوشا و تمام ادواتی که داشتند همه جا را می‌کوبیدند و با موشک مالیوتکا ما را زیر ذره‌بین گذاشته بودند. در همین گیرودار موشکی اصابت کرد به در طرف شاگرد، اما عمل نکرد؛ ولی یکی از رزمندگان اصفهانی که کنار در نشسته بود، از ناحیۀ پهلو مجروح شد و فکر می‌کرد لحظات آخرش است، شروع کرد به وصیت گفتن. به سختی نفسم را فرو دادم و راه افتادم. به سرعت رد جاده را گرفتم و به انتهای آن چشم دوختم. با هر شلیکی، تلی از خاک به هوا بلند می‌شد و گویی تمام ماشین فرو می‌ریخت! سرم را روی فرمان خم کردم و هر لحظه احتمال می‌دادم ماشین پودر شود، آن‌ هم با موشک! بعدی را که زدند، چنان ضربه‌ای به ماشین وارد شد که گفتم کارمان تمام است! چشمانم را با ترس نیمه‌ باز کردم. شیشۀ جلو با خون یکی شده بود! برف‌ پاک‌ کن را زدم تا خون‌ها جمع شود و بعد آرام دست کشیدم و خون‌ها را پاک کردم تا دید داشته باشم. ماشین هنوز نفس می‌کشید. پاهای لرزانم را گذاشتم روی پدال گاز. باید هر چه زودتر از این جهنم موشکی می‌گذشتم. در این لحظات سهمگین، حتی به این فکر نمی‌کردم که خون‌های پاشیده شده از کجا آمده! فقط صدای وصیت کردن بغل دستی‌ام گوش‌هایم را پر کرده بود. علی صبوری به کابین ماشین تکیه زده بود؛ من و بغل‌دستی هیچ‌کداممان به فکر او نبودیم. به هر نحوی، ماشین را از تیررس موشک‌های بی‌امان دشمن خارج کردیم. فوری بغل دستی‌ام را که مجروح شده بود به اورژانس رساندم. برگشتم سمت ماشین. خدای من! چه می‌دیدم؟! دنیا روی سرم خراب شد. تازه فهمیدم خونی که به شیشه پاشیده از کجا بوده!

اولین نفری باشید که نظر خود را درباره "کتاب پلاک فرمانده" ثبت می‌کند