اشکریزان به جمعیت پیوستم. اصلا در حال خودم نبودم. احساس کردم دانههای ریز و یخزده به روی صورت گرگرفتهام نشست. در این چند سال چنین برفی در قرچک نباریده بود. انگار خداوند همه را برای چنین روزی ذخیره کرده بود. دانههای برف مانند تکههای کریستال از آسمان به روی میثم میبارید. غرق لذت شده بودم. برفها همچون برف شادی به دور تابوت میثم میچرخیدند و میچرخیدند. به چگونگی بارش برفها خیره مانده بودم که چطور به استقبال میثم من آمده بودند. تابوت میثم را در میان دانههای سفید برف به درون امامزاده بردند؛ من هم پشت سرش.