کبریخانم مادر خانه، مضطرب دور خانه میگشت و تندتند تسبیح میچرخاند و برای آرامشدن دلش صلوات میفرستاد. منتظر بود، منتظر برگشتن حاجآقا که بیاید و از پسرشان محسن خبری بیاورد. هفت ماه بود که درودیوار خانه نه رنگ محسن را دیده و نه زنگ صدایش را شنیده، نه تلفن زنگ خورده و نه پستچی محض دلخوشی مادر نامهای آورده بود. کاسۀ صبر کبری لبریز شده بود. درست است که محسن همیشه پسر ساکت و توداری بود، اما هفت ماه هم برای بیخبر گذاشتن مادر، خیلی زیاد بود و همین او را نگران میکرد و فکرش را بهسمت انواع و اقسام بلاهایی میکشاند که ممکن بود برسر محسن آمده باشد. صدای زنگ قدیمی خانه آمد و پشتسرش محمدآقا در چهارچوب در ظاهر شد.
سوسن رادمان نویسنده ایرانی متولد سال 1376 میباشد.