نصرت قریب دیگر دوست مشترک ما سه نفر بود که منزل آنها با خانههایمان چند تا خانه فاصله داشت. در آن ایّام زندگی ما در گود مرادی، با وضعیتی که داشتیم هر چند زیاد رو به راه نبود، اما خوش بودیم و سرحال. بهخصوص وقتی که با رفقا توی کوچه پس کوچههای تنگ محلهی گود مرادی پا به توپ میشدیم و با توپ پلاستیکی، فوتبال گل کوچک بازی میکردیم. الان وقتی فکر میکنم، میبینم که ما چه روزگار سختی را پشت سر گذاشتیم. زمانی که فقر واقعا سایهی سیاهش را روی سر خانوادههایی مثل ما، در آن محله پهن کرده بود. یادم هست در آن دوران، مادرم غذای سادهای بار میگذاشت تا با آن غذا، شکم ما بچهها را پر کند. اما این غذا از بس بیمحتوا و بیمزه بود، سر و صدای من و دیگر برادران و خواهرانم را درمیآورد. به همین خاطر گاهی وقتها بابام در یک کارگاه نمکی کار میکرد، کلاه خودش را برمیداشت و آن را روی دیگ آبگوشت میتکاند و با نمکی که توی کلاهاش بود، غذای ما را بامزه میکرد و میداد میخوردیم. بله! من در چنین خانوادهای رشد کردم و بزرگ شدم. سال ۱۳۵۰ شمسی در حالی که خانوادههایی مثل ما و اکثریت ساکنین محلهی علیآباد خزانه و بدتر از ما، اهالی روستاها و مناطق محروم کشور با فقر و نداری دست و پنجه نرم میکردند، رژیم پهلوی جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی را در کشور راه انداخت.