روزی، روزگاری، زن و شـوهری بودنـد کـه در روسـتای کوچکـی از کشـور ژاپـن زندگـی می کردنـد .سـال ها از زندگـی آنهـا گذشـته بـود، ولـی هنـوز بچّـه ای نداشـتند. آنهـا هـر شـب دعـا می کردنـد کـه خداوند بچّه ای بـه آن هـا بدهـد .یـک روز کـه مـرد بـرای کار در مزرعـه از خانـه بیـرون رفـت، زن لباس هـای کثیـف را جمـع کـرد و بـه کنـار رودخانـه رفـت تـا آنهـا را بشـوید. زن در حـال شسـتن لباسهـا بـود کـه دیـد هلـوی خیلـی درشـتی روی آب شـناور اسـت، هلـو را گرفـت و بـا خـود بـه خانـه بـرد.