از دقایق پیشتر، که این صحنه جلوی چشم شولاپوش ظاهر شده بود، هر آن انتظار میرفت به این نمایش گیجکننده خاتمه داده شود. اما با گذشت زمان صحنه ادامه یافته و واقعی بودن آن تثبیت شده بود. معمولا صحنههای معلول وهم و خیال و خطای دید چندان نمیپاییدند. اما این یکی، بهرغم دور از واقع بودن، کشدار شده بود و هر لحظه واقعیتر مینمود. سرگرد، در حالی که به این موضوع میاندیشید و نگاهش به صف گلهی شیران دوخته شده بود، زمزمه کرد: «اینجا چه خبره؟ ... پس چرا این گروه ... متوقف شدهان؟» در این هنگام شیر نر، با ابهتی درخور نامش، سر برگرداند و با دو چشم گرد مخوف، که مردمک کوچک میان آنها برق میزد، به شولاپوش خیره شد. سرگرد یکّه خورد. تیرهی پشتش لرزید و چشمانش گرد شد. با خود گفت: «خدای من... انگار میداند که حواس من به اوست... و ... به چه میاندیشم!» صدای یورتمهی تندی در کوهستان پیچید. اسب نامرئی دوباره پیدایش شده بود. آوای تند و کوبندهی سمهایش مانند آن بود که جهت حرکت و مقصدش را نشان میدهد. شولاپوش زمزمه کرد: «مرگان ... دوباره پیداش شد!» طنین گامهای شتابان اسب نامرئی لحظهای فروکش کرد و همزمان گلهی شیرها، مانند یک گروه نظامی، انگار بهراستراست کرد و با سر و یالهای بالاگرفته و برافراشته به سمت راست خود چرخید. در ذهن سرگرد مراسم سان و رژه تداعی شد. گویی گروه شیران به دستور فرمانده میدان عمل میکرد که با صدای رسا فرمان میداد: «به فرمان من ... خبر دار ... نظر به راست...» آنگاه بر طبلها کوبیده شد و شیپورها به صدا درآمد و واحدهای نظامی از مقابل جایگاه رژه رفتند و در حین عبور از برابر فرمانده کل، در حالی که قدمها را راست و محکم و باقدرت میکوبیدند، سرها را به سمت فرمانده گرداندند.