کاروان پرشتاب میرفت. چهرهها آفتابسوخته، بدنها آغشته به غبار، و نگاهها به خط افق خیره شده بود. دلها در تپشی هراسناک، مانند سم ستوران، میکوبید. صدایی از کسی برنمیخاست. بچهها، حتی، ساکت و خاموش بودند. گویی، نسیم نیز جرئت وزیدن نداشت. در عوض گرما بیداد میکرد. هوا از غبار و حرارت اشباع و نفس کشیدن دشوار شده بود. سراب نیز مانند ابلیس وسوسه میکرد و زوار را دست میانداخت. رگههای رقصان هرم تفتیده، رقص شومی را به نمایش میگذاشت ...