دوباره صدای شیرجه هواپیما شنیده شد. رگباری از گلوله از طرف هواپیما روی جاده نشست. مجید یک بار دیگر حاجی را نگاه کرد. ترمز دستی را پایین داد و پایش را روی پدال گاز فشار داد... رگبار دیگری به طرف ماشین آمد و برای یک لحظه صدایی از پشت ماشین بلند شد. مجید احساس کرد یکی از گلولهها به پشت ماشین خورده است.
دوباره حاجی را نگاه کرد. نگاه حاج همت به سنگرها و خاکریزهایی بود که لحظه به لحظه به آنها نزدیکتر میشدند پایش را محکمتر روی پدال فشار داد. هواپیما را دید که در آبی آسمان نقطه سیاهی شد و بعد ناپدید...