«واقعگرایی در علم: تحقیقی در شأن معرفتی نظریههای علمی» از یک پرسش قدیمی اما همچنان زنده در فلسفهٔ علم آغاز میکند: وقتی یک نظریهٔ علمی موفق است، دقیقا به چه چیزی حق داریم باور کنیم؟ آیا موفقیت نظریه فقط نشان میدهد ابزار خوبی برای پیشبینی پدیدهها در اختیار داریم، یا میتوان نتیجه گرفت که نظریه، دستکم تا حدی، ساختار واقعی جهان را نیز آشکار میکند؟ یاسمن هشیار در این کتاب از موضع دوم دفاع میکند و میکوشد نشان دهد واقعگرایی علمی، با وجود اعتراضهای جدی تاریخی و فلسفی، هنوز موضعی قابلدفاعتر از رقیبان ضدواقعگرای آن است. نقطهٔ قوت نخست کتاب در تفکیک ساحتهای مختلف منازعه است. «واقعگرایی علمی» یک ادعای واحد نیست. میتوان از حیث هستیشناختی دربارهٔ وجود هویتهای مشاهدهناپذیر پرسید؛ از حیث معرفتشناختی دربارهٔ امکان شناخت آنها؛ و از حیث معناشناختی دربارهٔ این مسئله که گزارههای نظری اصلا قابلیت صدق و کذب دارند یا نه. الکترون، میدان یا ساختاری که مستقیما با حواس دریافت نمیشود، برای واقعگرا صرفا وسیلهای محاسباتی نیست؛ نظریه دربارهٔ چیزی در جهان ادعا میکند. ضدواقعگرا میتواند درست در همین نقطه مخالفت کند و بگوید موفقیت تجربی نظریه بیش از آنچه در قلمرو مشاهده تأیید شده، تعهد معرفتی ایجاد نمیکند. هشیار این اختلاف را به صورت نزاعی واقعی میان استدلالها دنبال میکند، نه صرفا اختلاف در تعریفها. یکی از فشارهای اصلی بر واقعگرایی از تاریخ علم میآید. نظریههایی فراوان در گذشته زمانی موفق و پذیرفتهشده بودند اما بعد کنار گذاشته شدند. اگر پیشینیان دربارهٔ نظریههای خود بیش از حد خوشبین بودهاند، چه تضمینی داریم که ما همان اشتباه را تکرار نمیکنیم؟ در سوی مقابل، واقعگرا با مسئلهای دیگر روبهروی ضدواقعگرایی قرار میدهد: موفقیت چشمگیر علم را چگونه باید توضیح داد؟ اگر نظریهها هیچ نسبتی با ساختار واقعی جهان نداشته باشند، توان آنها در پیشبینی، تبیین و هدایت پژوهش چه توضیحی پیدا میکند؟ کتاب میان همین دو فشار حرکت میکند. دفاع از واقعگرایی در آن به معنای ادعای خطاناپذیری علم نیست. مسئله این نیست که نظریهٔ پذیرفتهشدهٔ امروز حقیقت نهایی است؛ مسئله این است که آیا میتوان موفقیت و پیشرفت علم را بدون هیچ تعهدی نسبت به صدق تقریبی نظریهها یا واقعیت هویتهای نظری فهمید. هشیار با ارزیابی استدلالهای هر دو طرف میکوشد نشان دهد خطاپذیری نظریهها لزوما به ضدواقعگرایی منتهی نمیشود. امکان اصلاح و جایگزینی نظریه، با این فرض که علم میتواند به شناختی واقعی اما ناقص از جهان برسد، ناسازگار نیست. این شیوه باعث میشود «واقعگرایی در علم» بیشتر از یک کتاب مقدماتی دربارهٔ فلسفهٔ علم باشد. کتاب تز دارد و از آن دفاع میکند. برای خوانندهای که با منازعهٔ واقعگرایی و ضدواقعگرایی آشنا نیست، تفکیک سه سطح هستیشناختی، معرفتشناختی و معناشناختی چارچوب روشنی فراهم میکند؛ برای خوانندهٔ آشناتر نیز بخش مهمتر کتاب در سنجش استدلالهای تاریخی و فلسفی قرار دارد. نویسنده نمیخواهد صرفا بگوید چه کسانی واقعگرا یا ضدواقعگرا بودهاند، بلکه میپرسد استدلال هر موضع تا کجا دوام میآورد. محدودیت چنین پروژهای نیز از خود موضوع ناشی میشود. «واقعگرایی علمی» امروز خانوادهای از مواضع است، نه نظریهای کاملا یکدست. میتوان دربارهٔ برخی حوزههای علم واقعگرا بود و دربارهٔ برخی دیگر محتاطتر؛ میتوان به ساختارهای نظری اعتماد بیشتری داشت تا به تمام هویتهای مفروض یک نظریه. بنابراین هر دفاع کلی از واقعگرایی باید مراقب باشد تفاوت میان انواع آن را زیر یک عنوان واحد پنهان نکند. ارزش کتاب هشیار بیشتر در منظمکردن خود میدان نزاع و دفاع استدلالی از امکان معرفت علمی است تا در بستن نهایی پروندهٔ مناقشهای که هنوز در فلسفهٔ علم ادامه دارد. پرسش کتاب در ظاهر دربارهٔ نظریههای علمی است، اما دامنهاش بزرگتر میشود: وقتی چیزی را مستقیما نمیبینیم اما بهترین نظریههای ما بارها ما را به سوی آن هدایت میکنند، فاصلهٔ میان احتیاط عقلانی و تردید افراطی کجاست؟ «واقعگرایی در علم» میکوشد نشان دهد پذیرش خطاپذیری علم لزوما ما را وادار نمیکند از ادعای شناخت جهان عقبنشینی کنیم.
درباره یاسمن هشیار
یاسمن هشیار متولد سال ۱۳۴۰ در تهران و فارغالتحصیل مقطع دکترای رشتهی فلسفه از دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۹ است.