1. خانه
  2. /
  3. کتاب پادشاه زغال

کتاب پادشاه زغال

جدید
1 از 1 رأی

کتاب پادشاه زغال

King Coal
انتشارات: رایبد
٪10
980000
882000
معرفی کتاب پادشاه زغال

به کارنامۀ درخشان آپتون سینکلر اگر خوب بنگریم، با بزرگ‌ترین نویسندۀ آمریکایی روبه‌رو می‌شویم که همواره مردم دوستش داشتند و روزنامه‌چی‌های دست‌راستی و مواجب‌بگیران سرمایه‌داران و کارتل‌ها و تراست‌ها، هرطور که می‌توانستند تنفرشان را از او نشان می‌دادند. از لحظه‌ای که در 25 سالگی، جنگل (سلاخ‌خانۀ شیکاگو) را نوشت و تمام نظام تولید گوشت ایالات متحده را به‌هم ریخت تا آن زمان که نفت! را بهانه‌ای کرد برای برملاکردن هم‌دستی ابرسرمایه‌داران نفتی با نظامی‌گری آمریکایی، آن‌هم در بحبوحۀ جنگ جهانی اول و پس‌ازآن، تا از اولین کسانی باشد که صدای فاشیسم را شنیده و در گوش مردم خودش و تمام جهان فریاد می‌زند.

در پادشاه زغال، مسیر سینکلر همان است که پیش و پس از آن بوده؛ ساختن یک جهان داستانی عظیم بر محور زندگی فرودستان با تأکید بر حضور همیشگی نیروهای رهایی‌بخشی که با وجدان بیدار، زیبایی بی‌حد و شفقت انسانی به جنگ نیروهای شر، همان فرادستان صاحب‌منصب و صاحب سرمایه و ایادی ریزودرشت‌شان، رفته و از هیچ تلاشی برای ساختن جهانی بهتر، برابرتر و آزادتر فروگذار نمی‌کنند. مرد جوانی که رویایی در سر دارد، تصمیم می‌گیرد به معادن زغال‌سنگ رفته و با چشمان خودش ببیند که کارگران معادن چه مشقت عظیمی را به دوش می‌کشند و گویی قرار است تا همیشه در جایگاه «برده‌های مزدبگیر» باقی بمانند. جهان تیره‌وتار کار در معادن زغال‌سنگ با تودۀ کارگران مهاجر از ملیت‌های مختلف که حتی زبان یکدیگر را نیز نمی‌دانند، به سبعیت روزگار آن‌ها دامن زده و امکان‌های مبارزه و مقاومت را بیشتر از هر وضعیت دیگری سخت و کور کرده است. اما سینکلر نویسنده‌ای نیست که خودش را قصه‌گوی رنج پایان‌ناپذیر بداند و ازهمین‌روست که بارقه‌های نور را روشن کرده و امکان‌های رهایی‌ را از میان سطور رمان عظیمش بر ما هویدا می‌کند، تا بخوانیم و بر سر ایمان خودمان به رهایی از جورْ مومنانه بایستیم.   


درباره آپتون سینکلر
درباره آپتون سینکلر
«آپتون سینکلر» در سال ۱۸۷۸ در بالتیمور ایالت مریلند آمریکا به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۸ درگذشت. پس از پایان تحصیلاتش در «سیتی کالج» نیویورک با نوشتن داستان‌های بازاری برای مجلات زرد کار ادبی‌اش را شروع کرد. سپس به نوشتن داستان‌های تاریخی روی آورد. در این دوران داستان‌نویسی را به خوبی یادگرفت تا این که از این مهارت در نوشتن آثار بزرگی چون «جنگل» سود برد، به طوری که در سال ۱۹۴۳ موفق به دریافت جایزه ادبی «پولیتزر» شد. طی دوران شکوفایی در حدود ۱۰۰ اثر منتشر کرد که هرکدام بعد از مرگ او جنجالی در وادی ادبیات به راه انداختند. به عنوان مثال از روی یکی از رمان‌های او به نام «نفت» فیلم مشهور «خون به پا خواهد شد»، ساخته شد که در سال ۲۰۰۷ نامزد ۷ جایزه اسکار شد. با این حال هیچ‌کدام از آثار او به شهرت رمان بزرگ او «جنگل» نرسیدند.
قسمت هایی از کتاب پادشاه زغال

او با عشق و کنجکاوی آمده بود، اما در اینجا هر دو انگیزه رنگ باختند. چگونه انسانی با اعصابی حساس و آگاه از ظرافت‌ها و زیبایی‌های زندگی می‌توانست این مردم را دوست بدارد؛ مردمی که به تک‌تک حواس او توهین می‌کردند و بویی متعفن برای مشامش، همهمه‌ای نامفهوم برای گوشش، و رژه‌ای از ناهنجاری‌ها برای چشمش بودند؟ تمدن چه‌کاری برای آنها کرده بود؟ چه‌کاری از دستش برمی‌آمد؟ اصلا آن‌ها به چه دردی می‌خوردند جز همان کار کثیفی که برای انجام‌دادنش در این حصار زندانی شده بودند؟ این صدای خودبزرگ‌بینی نژادپرستانۀ فردی آنگلوساکسون بود که در حین نگاه‌کردن به این انبوه مدیترانه‌ای‌ها سخن می‌گفت؛ مردمی که حتی خود شکل سرهای‌شان هم او را آزار می‌داد.

احساس شرم و آگاهی ناگهانی وجود مری را فراگرفت - شرم از پیراهن چیت آبیی‌اش که در ناحیۀ شانه وصله خورده بود و لکه‌های چربی داشت، از دست‌های بزرگ و زبرش که کار سخت زمخت‌شان کرده‌بود، از کفش‌هایش که پاشنه‌شان کج شده و نزدیک بود از جلو پاره شوند. جسی نیز غریزۀ زنانۀ خودش را داشت؛ او هم دختری را دید که زیبا بود، با نوعی زیبایی که نمی‌پسندید، اما نمی‌توانست انکارش کند- زیبایی سالم و انرژی حیوانی فراوان. جسی از ماهیت جذابیت‌های خودش بی‌خبر نبود، چون آگاهانه برای حفظ آن‌ها آموزشش داده بودند؛ از توجه به نقص‌های دختر دیگر هم غافل نماند: پیراهن وصله‌دار و چرب، دستان بزرگ و زبر، کفش‌های کج ساییده. اما، با همۀ این‌ها، فهمید که «مری موقرمز» چیزی دارد که خودش فاقد آن است -کیفیتی وحشی و طبیعی- و، در کنار این گل‌سرخ وحشی اردوگاه معدن، او، جسی آرتور، ممکن است گل لطیفی در باغچه باشد، اما کم‌رمق و بی‌روح به نظر برسد.

هال از گفت‌وگویش با بیوه‌زن اندکی آرامش یافته بود، و همچنین از پیروزی درونی مری هم دلگرم شده بود؛ اما، در اینجا، دربرابر داستان زمزمه‌وار پیرمرد، هرگونه احساس رضایت در او از بین رفت. بار دیگر به حقیقت تلخ تجربۀ تابستانش پی برد: نتیجۀ تمام آن تلاش‌ها چیزی جز شکست نبود. شکست کامل و مطلق! او شاید لحظه‌ای باعث آزردگی اربابان شده بود؛ اما خیلی طول نمی‌کشید تا بفهمند با لغوکردن اعتصاب درواقع چه خدمت بزرگی به آن‌ها کرده است. به‌زودی چرخ‌های صنعت دوباره به حرکت درمی‌آمد و کارگران دقیقا به همان‌جایی بازمی‌گشتند که قبل از آمدن جو اسمیت بودند. تمام آن صحبت‌ها دربارۀ همبستگی، دربارۀ امید به آینده، در درازمدت مقابل چرخش روزانۀ چرخ‌های صنعت چه ارزشی داشت؟ کارگران نورث‌ولی دقیقا همان حقی را می‌داشتند که همیشه داشتند: حق برده‌بودن؛ و اگر این را نمی‌پسندیدند، حق شهیدشدن!

اولین نفری باشید که نظر خود را درباره "کتاب پادشاه زغال" ثبت می‌کند