معرفی کتاب جنگ، چهره ی زنانه ندارد اثر سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ

کتاب جنگ، چهره ی زنانه ندارد، اعتراف، سند و یادداشتی است بر خاطرات و تجارب افرادی زخم دیده در جنگ. بیش از 200 زن در کتاب جنگ، چهره ی زنانه ندارد حرف هایی برای گفتن دارند و توضیح می دهند که چگونه دختران جوان در آرزوی عروس شدن، به جبهه ی جنگ رفته و به سربازان خط مقدم در سال 1941 تبدیل شدند. بیش از پانصدهزار زن در شوروی، دوشادوش مردان در فاجعه ی بزرگ جنگ جهانی دوم شرکت داشتند و نه تنها افراد زخمی و مجروح را نجات داده و مداوا می کردند، بلکه به تک تیراندازی، منفجر کردن پل ها، شناسایی مواضع دشمن و جنگ رودررو نیز مشغول بوده اند. آن ها با دشمنی می جنگیدند که با بی رحمی تمام به سرزمین، خانه و فرزندان شان حمله کرده بود. نویسنده ی روس این اثر، سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ، چهار سال را صرف کار بر روی کتاب کرده، از بیش از صد شهر و روستا بازدید و داستان ها و خاطرات کهنه سربازان زن را ثبت و ضبط کرده است. مطبوعات شوروی از کتاب جنگ، چهره ی زنانه ندارد به عنوان «گزارشی روشن و آشکار از گذشته ای دور و تأثیرگذار بر کل کشور» یاد کرده اند. اصلی ترین ویژگی جنگ، چهره ی زنانه ندارد، تجارب و داستان های باورنکردنی و شوکه کننده ی زنان در جنگی خون بار است.

کتاب جنگ، چهره ی زنانه ندارد


ویژگی ها کتاب جنگ، چهره ی زنانه ندارد

نویسنده ی کتاب برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال 2015

مشخصات کتاب جنگ، چهره ی زنانه ندارد
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-229-663-4
تعداد صفحه :364
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2004
سری چاپ :14
بیشتر بخوانید

آینه ی تمام نمای زندگی بشر در ادبیات تاریخی

می توان گفت که هدف اصلی این ژانر، «زندگی بخشیدن به تاریخ» از طریق ساختن داستان هایی درباره ی گذشته یا یک دوره ی تاریخی خاص است.

نکوداشت های کتاب جنگ، چهره ی زنانه ندارد
The groundbreaking oral history of women in World War II across Europe and Russia.
تاریخ شفاهی شگفت انگیز زنان در جنگ جهانی دوم، در سراسر اروپا و روسیه.
Amazon Amazon

The memory and conscience of the twentieth century.
حافظه و باطن قرن بیستم.
Guardian Guardian

A history of emotions . . . a history of the soul.
تاریخی از عواطف...تاریخی از روح بشر.
Nobel Prize Academy

بخش هایی از کتاب جنگ، چهره ی زنانه ندارد (لذت متن)
من از مادرم خواهش کردم... التماسش کردم تو فقط گریه نکن... شب نبود، اما هوا تاریک بود، مادرامون که اومده بودن تا دخترهاشون رو بدرقه کنن، گریه نمی کردن، فریاد می زدن. مادرم مثل سنگ بی حرکت ایستاده بود. خودش رو نگه می داشت، می ترسید بزنم زیر گریه.

من دختر مامانی ای بودم، تو خونه خیلی لوسم کرده بودن. حالا موهام رو پسرونه اصلاح کرده بودن و فقط یه کاکل روی سرم مونده بود. پدر و مادرم اجازه نمی دادن برم جنگ، اما برای من زندگی فقط یک مفهوم داشت؛ این که برم جبهه! این پلاکاردهایی که الان تو موزه ها هست، مثل "مام میهن تو را فرا می خواند!" و "تو برای جبهه چه کاری انجام دادی؟" روی من خیلی اثر می کردن. همیشه این شعارها جلو چشمام بود. ترانه ها هم همین طور؛ برخیز ای کشور عظیم... برخیز برای آخرین نبرد...

من وقتی اسرای آلمانی رو می دیدم خوشحال می شدم. خوشحال می شدم از این که اونا رو تو این وضعیت می دیدم؛ هم سرشون تو کیسه بود و هم پاهاشون... اونا رو از خیابونای روستا عبور می دادن، التماس می کردن؛ "مادر، نون بدید... نون..." تعجب می کردم از این که روستایی ها از خونه هاشون بیرون می اومدن، یکی به شون نون می داد، یکی یه تیکه سیب زمینی. پسر بچه ها پشت سر اسرا می دویدن و به طرف شون سنگ پرتاب می کردن... زن ها گریه می کردن...