کتاب اوراکل

Oracle
2جلدی
کد کتاب : 23260
شابک : 978-9643729677
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 1042
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2019
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 9 مهر

معرفی کتاب اوراکل اثر هما پوراصفهانی

از ژانرهای ادبی که مخاطبان بسیار زیادی هم دارد، ژانر جنایی یا پلیسی است. برای خوانندگانی که به فضای تعقیب و گریز و معمای مبهم علاقه دارند، هیجان موجود در توصیفات و نوشته ی کتاب ها می تواند حتی از سینما هم بیشتر باشد. چرا که هیچ لنزی حریف کیفیت تخیلات یک ذهن ماجرا جو نمی شود. اصولا آنان که طرف دار کتاب و کتاب خوانی اند در مورد همه ی ژانر ها چنین نظری دارند اما آنچه در مورد ژانر جنایی، مسئولیت نویسنده را بیشتر می کند این است که محتوا فدای هیجان نشود و کتاب در عین ایجاد فضای شورانگیز و پر هیجان، حرفی هم برای گفتن داشته باشد. از آنجایی که پس زمینه ی آشوب و تعقیب و گریز در تمام آثار جنایی دیده می شود، اهمیت قصه و خط داستان در این ژانر دو چندان می شود.

هما پور اصفهانی، نویسنده ی جوان ایرانی که با آثار آرمان گرایانه و رمانتیک در بین مخاطبان جا باز کرده است در جدید ترین اثر خود به نام اوراکل، این بار فضای عاشقانه اش را با ژانر جنایی آمیخته و یک داستان پلیسی از فرار مردی جوان را ارائه می کند. مرد که تاجری بزرگ و موفق است، به سر به نیست کردن همکار خود محکوم می شود و برای پیدا کردن مدرکی جهت اثبات بی گناهی اش، پیش از دستگیر شدن به وسیله ی پلیس، پا به فرار می گذارد. در این بین همسر او که خواهان متارکه است، دست به تعقیبش زده و می خواهد با تهدید و ارعاب او را وادار به متارکه کند. اما قضیه به این سادگی پیش نمی رود و این داستان با پستی بلندی های مبهم خود در دو جلد، ذهن خوانندگان را درگیر خود می کند.

کتاب اوراکل

هما پوراصفهانی
هما پور اصفهانی از رُمان نویسان با سابقه ی کشورمان است که در دوازدهم اسفند ماه سال ۱۳۶۹ در شهر اصفهان متولد شده است. وی دارای مدرک کارشناسی ارشد روانشناسی می باشد.هما پور اصفهانی تقریباً از ۱۰ سالگی نوشتن را شروع کردند اما هیچ گاه فکر نمی کردند که استعداد منحصربفردی در نوشتن داشته باشند.خود ِ ایشان در این زمینه می گویند: فکر می کردم همه می توانند بنویسند، اما رفته رفته متوجه شدم که خیلی از افراد حتی از پس نوشتن یک انشای ساده هم بر نمی آیند.
قسمت هایی از کتاب اوراکل (لذت متن)
مهراد خداحافظی ای  زیر لب گفت و از خانه مرد بیرون زد. دری را که داخل کوچه باز می شد با استرس تمام باز کرد. دیگر خبری از نور گردان نبود، ولی همین که سرش را بیرون برد و سمت راستش گردن کشید ماشین پلیس را با دو سرنشین جلوی در ویلایشان دید. تیز نگاهشان کرد. نگاه هر دو نفر آن ها جایی سمت پشت بام ویلایشان بود. شانس آورده بود که همان ابتدا پشت بام را محاصره نکرده بودند. باید قبل از این که دیده می شد بین شمشادهای روبه رویش می دوید و از چندین قسمت پر از شمشاد و چمن نیمه خشک شده رد می شد و می رسید به دیوار شهرک. از روی دیوار شهرک رفتن هم خودش مصیبتی بود. دوان دوان خودش را به شمشادها رساند. آنجا دیگر جایش امن بود. ترسش فقط از دیوارها و دوربین و نگهبان شهرک بود. برای خارج شدن بی دردسر از شهرک باید یک غلطی می کرد. شماره نگهبان را داخل گوشی اش داشت؛ اما تماس گرفتن با خط جدیدش زیاد به نفعش نبود. شاید روزی نگهبان هوس می کرد او را بفروشد. برای همین هم بی خیال این که خودش تماس بگیرد، شماره مهربان را گرفت. بوق اول به دوم نرسیده مهربان ترسیده جواب داد: ــ چی شد مهراد؟ رفتی؟ مهراد با صدایی آهسته گفت: ــ چه جوری برم مهربان؟ روی دیوارها دوربینه. این نگهبانه سه سوته می بینه منو! تازه بخوام از در شهرکم برم بیرون احتمالش زیاده که اونجا هم پلیس وایساده باشه. مهربان چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید. فکر اینجایش را نکرده بود. بعد از چند لحظه فکری در سرش جرقه زد و گفت: ــ من درستش می کنم. وایسا چند دقیقه دیگه بهت زنگ می زنم. مهراد به مهربان ایمان داشت. برای همین هم بی حرف تماس را قطع کرد و همان جا منتظر مهربان ایستاد. داشت یخ می زد. قلبش هم از شدت استرس و غصه چیزی به پاره پاره شدنش نمانده بود. حتی نمی توانست اتفاقی را که افتاده بود باور کند! پس چه طور قرار بود زیر بار چنین چیزی برود؟ دلش می خواست فریاد بزند، آن قدر که حنجره اش به یغما برود. سردش بود اما دیگر سرما را حس نمی کرد. فقط به او فکر می کرد... به او که می گفتند دیگر نیست! دسته ساک را محکم تر بین انگشتانش فشرد