زندگی واقعی سباستین نایت

The Real Life of Sebastian Knight

مشخصات زندگی واقعی سباستین نایت
مترجم :امید نیک فرجام
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-964-690-016-5
سال انتشار شمسی :1392
سال انتشار میلادی :1941
تعداد صفحه :222
سری چاپ :3
زودترین زمان ارسال :17 فروردین

مشخصات زندگی واقعی سباستین نایت
مترجم :بهمن خسروی
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
سال انتشار شمسی :1387
سال انتشار میلادی :1941
سری چاپ :3
تعداد صفحه :307
شابک :9789644122880
زودترین زمان ارسال :17 فروردین

معرفی کتاب زندگی واقعی سباستین نایت اثر ولادیمیر ناباکوف | ایران کتاب

کتاب زندگی واقعی سباستین نایت، رمانی نوشته ی ولادیمیر ناباکوف است که اولین بار در سال 1941 چاپ شد. این رمان، داستانی معمایی و جذاب درباره ی زندگی اسرارآمیز نویسنده ای مشهور است. بسیاری از افراد، با زندگی سباستین نایت به عنوان نویسنده ای برجسته آشنایی داشتند، اما تعدادی انگشت شمار از دو رابطه ی عاشقانه در زندگی او باخبر بودند؛ دو رابطه ای که تأثیری شگرف بر مسیر حرفه ای او داشتند که البته تأثیر رابطه ی دوم، شکلی فاجعه آفرین داشت. پس از مرگ نایت، برادرخوانده ی او تصمیم می گیرد تا معمای زندگی سباستین را حل کند و این کار را با سرنخ هایی از نوشته های خصوصی نایت آغاز می کند. تحقیقات او به داستانی تبدیل می شود که به اندازه ی رمان های نایت جذابیت دارد و همان قدر حیرت انگیز و در نهایت، رضایت بخش است.

کتاب زندگی واقعی سباستین نایت


ویژگی های کتاب زندگی واقعی سباستین نایت

ولادیمیر ناباکوف از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم

نکوداشت های کتاب زندگی واقعی سباستین نایت
A subtle, intricate story.
داستانی پرظرافت و پیچیده.
Penguin Random House Penguin Random House

One of Nabokov's greatest novels.
یکی از برجسته ترین رمان های ناباکوف.
Amazon Amazon

It probes the essential problem of the ambiguity of human identity.
این اثر به مشکل اساسی ابهام در هویت انسان می پردازد.
New Directions Publishing

قسمت هایی از کتاب زندگی واقعی سباستین نایت (لذت متن)
گهگاه ناگزیر به این باور می رسم که پژوهشم به تدریج به رویایی بدل شده بود که از الگوی واقعیت برای سرهم کردن اوهام و خیالات بهره می گرفت.

کسی نمی داند در ویکتوریا چه اتفاقی افتاد، اما یکی دو ساعت بعد کلر به خانه ی شلدون تلفن کرد و با خنده ی کوتاه و بسیار حزینی به او گفت سباستین حتی به او اجازه نداده روی سکو صبر کند تا قطار راه بیفتد. نمی دانم چطور، ولی تصویر بسیار روشنی از او در ذهن دارم که به آنجا می رسد، چمدان به دست، لب ها آماده ی باز شدن به لبخندی شیطنت آمیز، در حالی که چشم های تیره اش به پنجره های قطار خیره می شود و به دنبال او می گردد، سپس می یابدش، یا شاید اول سباستین او را می بیند... حتما با خوشحالی، یا شاید با شادی بیش از حد، گفته «سلام، من هم آمده ام!»

همیشه از این که مشتریان رستوران ها به آن رازهای زنده توجه نمی کنند ناراحت و اندوهگین شده ام، به همان افرادی که برایشان غذا می آورند، کتشان را می گیرند و در را برایشان باز می کنند. یک بار به تاجری که چند هفته پیش تر با او ناهار خورده بودم، گفتم زنی که در رستوران کلاهمان را به ما تحویل داد در گوشش پنبه گذاشته بود. او گیج و متحیر به من نگاه کرد و گفت اصلا یادش نمی آید زنی آنجا بوده باشد.