کتاب کد تب (دونده ی هزارتو)

The Fever Code
جلد پنجم
  • 10 % تخفیف
    65,000 | 58,500 تومان

  • موجود
  • انتشارات: افق افق
    نویسنده:
کد کتاب : 43784
مترجم : ملیکا خوش نژاد
شابک : 978-6003538894
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 392
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2016
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 3 مهر

معرفی کتاب کد تب (دونده ی هزارتو) اثر جیمز دشنر

کتاب کد تب (دونده ی هزارتو) یک رمان علمی تخیلی برای بزرگسالان است که توسط نویسنده آمریکایی جیمز داشنر نوشته شده و در 27 سپتامبر 2016 توسط دلاکورت پرس منتشر شده است.

این دومین کتاب پیش درآمد از مجموعه The Maze Runner و در کل قسمت پنجم و آخرین است.


در طرح اصلی داستان ، استفان معرفی می شود و توسط افراد موجود در سازمان WICKED (بخش آزمایش جهانی در فاجعه کیلزون) به توماس تغییر نام داده است. Killzone به معنی مغز ، (منطقه کشتن شعله ور) است. توماس تنها پنج سال دارد و از آنجا که پدرش به عفونت بد مبتلا شده است ، مادرش برای امنیت خود او را رها کرده است.

وی تحت مراقبت WICKED در مجتمع اصلی آن در وسط یک جنگل آلاسکا قرار دارد. او با ترزا ملاقات می کند ، که مانند او جدا از دیگران نگهداری می شود. او مجبور است آزمایش های خون و کلاس های پیشرفته را بگذراند و به زودی با دکتر پیج که به عنوان پدر یا مادر او رفتار می کند آشنا می شود و او خیلی زود مورد علاقه او می شود. آنها شروع به دزدکی حرکت کردن و ملاقات با نیوت ، مینهو و آلبی می کنند. نیوت نشان می دهد که خواهرش به Sonya تغییر نام داده و بخشی از گروه B است. آنها هر روز شروع به کاوش در مجموعه می کنند. اما فقط توسط مأموران امنیتی WICKED گرفتار می شوند و به داخل "چاله های سیاه" انداخته می شوند.

کتاب کد تب (دونده ی هزارتو)

جیمز دشنر
جیمز اسمیت دشنر، زاده ی 26 نوامبر 1972، نویسنده ی آمریکایی است.دشنر در جورجیا به دنیا آمد و یکی از شش فرزند خانواده بود. او در 10 سالگی قادر بود تا با ماشین تحریر والدینش به خوبی تایپ کند.دشنر به منظور تحصیل در دانشگاه بریگام یانگ از جورجیا به یوتا نقل مکان کرد و از این دانشگاه در رشته ی حسابداری فارغ التحصیل شد. کتاب های او برای مخاطبین نوجوان هستند و اغلب در ژانرهای ماجرایی و علمی تخیلی قرار دارند.جیمز دشنر به همراه همسر و چهار فرزندش در یوتا زندگی می کند.
قسمت هایی از کتاب کد تب (دونده ی هزارتو) (لذت متن)
دقیقا سر ساعت، شاید با چند ثانیه تأخیر، صدای ضربه های روی در به گوش رسید. وقتی توماس در را باز کرد، غریبه ای پشت در ایستاده بود. مرد طاسی که از بودن در آنجا چندان خوشحال به نظر نمی رسید. شاید حتی از زنده بودنش هم چندان خوشحال نبود. چشم هایش پف کرده و قرمز بودند. اخمش در تک تک چین و چروک های صورت پژمرده اش نمایان بود. توماس با ناامیدی پرسید: «دکتر پژ کو؟» با اینکه گاهی از برنامه های معمولش حالش بهم می خورد، به هم خوردنشان هم حال خوبی به او نمی داد. «حالش خوبه؟» مرد جواب داد: «میشه لطفا بیام تو؟» و با سر به سینی غذایی که همراه داشت اشاره کرد. صدایش به هیچ وجه به گرمی صدای دکتر پژ نبود. توماس از جلوی در کنار رفت و گفت: «اوممم. بله.» غریبه داخل شد و سینی را روی میز کوچکی گذاشت. گفت: «حتما غذات رو کامل بخور. امروز به یه عالمه انرژی نیاز داری.» توماس اصلا از لحن مرد خوشش نمی آمد. «چرا؟ در ضمن، سوالم رو جواب ندادین. برای دکتر پژ چه اتفاقی افتاده؟» مرد بدنش را صاف کرد، انگار می خواست خودش را قد بلندتر از آنی که هست نشان دهد.