کتاب «ربط علم طبیعی به الهیات» نوشتهی ویلیام اچ. آستین، اثری کوتاه و تحلیلی در فلسفهی علم و فلسفهی دین است. پرسش اصلی کتاب بدین قرار است: آیا میتوان علم و الهیات را دو قلمرو کاملا مستقل دانست، درحالیکه هر دو، به شیوههای متفاوت، دربارهی جهان و جایگاه انسان در آن سخن میگویند؟ به بیان دیگر، آستین در این کتاب به بررسی این ادعای رایج میپردازد که علوم طبیعی و الهیات دو حوزهی مستقلاند و یافتههای علمی نمیتوانند تأثیری بر باورها و آموزههای دینی داشته باشند. هرچند که هدف او ارائهی نظریهای جامع دربارهی رابطهی علم و دین نیست، او میخواهد استدلالهایی را ارزیابی کند که میکوشند هرگونه ارتباط میان این دو حوزه را منتفی بدانند. کتاب در شش فصل تنظیم شده است: مقدمه، «ابزارانگاری در علم»، «ابزارانگاری در دین»، «استدلالهای دو قلمرو»، «استدلالهای زبانی» و «مشیت الهی». پس از مقدمه، نخستین دسته از استدلالهایی که آستین بررسی میکند، بر ابزارانگاری تکیه دارند. مطابق این دیدگاه، نظریههای علمی را باید ابزارهایی برای پیشبینی و ساماندادن به مشاهدات دانست، نه گزارههایی که دربارهی واقعیت جهان ادعای صدق و کذب میکنند. اگر نظریهی علمی صرفا ابزاری محاسباتی باشد، ظاهرا نمیتواند با آموزهای الهیاتی تعارض پیدا کند. افزون بر این، حتی پذیرش این دیدگاه نیز امکان تأثیرگذاری و ربط غیرمستقیم علم بر الهیات را از میان نمیبرد. دستهی دوم به استدلالهای موسوم به «دو قلمرو» مربوط است. بر اساس این استدلالها، علم و دین به موضوعاتی متفاوت میپردازند و از روشها یا زبانهایی مستقل استفاده میکنند؛ بنابراین، یافتههای یکی نباید بر دیگری اثر بگذارد. آستین دیدگاههای متنوعی را در این زمینه بررسی میکند، از نظریههایی که قلمروهای علم و دین را کاملا جدا میدانند تا استدلالهایی که بر تفاوت زبان علمی و زبان دینی تأکید دارند. مشکل اساسی این رویکرد، به نظر او، آن است که مرزبندی مطلق میان دو حوزه با همپوشانی موضوعات آنها سازگار نیست. الهیات دربارهی جهان طبیعی و نسبت خدا با آن نیز سخن میگوید؛ ازاینرو، نمیتوان بدون استدلالی بیشتر، علم را از هرگونه ارتباط با این مباحث معاف کرد. در نهایت فصل پایانی بحث را به آموزهی مشیت الهی اختصاص میدهد؛ آموزهای که دربارهی نقش و ارادهی خداوند در رویدادهای جهان است. آستین استدلال میکند که تلاش برخی الهیدانان معاصر برای مصون نگه داشتن الهیات از تأثیر علوم طبیعی، ممکن است به کنار گذاشتن یا بازتفسیر شتابزدهی چنین آموزههایی بینجامد.